خسته و لِه از سرکار برگردی خونه
و ببینی مامانت برات یه سفره رنگین با یه عالمه کتلت که بهت چشمک میزنند تدارک دیده:))))
...
اونایی که با مامانتون زندگی میکنید
و هرروز این سکانس رو تجربه میکنید ده هیچ از بقیه جلو هستید
من و مامانم تازه رسیدیم بهشت کوچکم:)
چه خبری بهتر از اینکه قراره مامانم چندروز پیشم باشه
و باهم زندگی کنیم:)))
یکی از چیزایی که واقعا برنمیتابم
اینه که بلندمدت تلفنی حرف بزنم
اونم وقتیکه هیییچ علاقهای به مکالمه ندارم
اکثر تلفنام بیشتر از پنج دقیقه طول نمیکشه
چی بشه و کی باشه که به دلم باشه و باهاش بیشتر از پنج دقیقه حرف بزنم
و امروز چندتا تلفن داشتم که واقعا غیرضروری و روده دراز بودن و الان که تلفن رو قطع کردم حالت تهوع دارم
احساس میکنم گند زده شده به وقت و آرامشم
...
یکی شون آرایشگری بود که برای تراپی موهام میرم پیشش
زنگش زدم که فقط بگم اون محصولی که ازت خریدم رو با پیک برام بفرست و نمیتونم بیام حضوری ازت بگیرم
و همین نیم ساعت فَک زد و حااالمو بهم زد
الان حالم خیلی بده:(
اومدم پیاده روی یه ذره ایم تلفنای بی معنی رو برام بشوره
دیشب ساعت یازده یکی از دوستان اومد
و شب خونم خوابید
اینقدر خرو پفش وحشتناکه که چندبار بیدارش کردم
از پنج صبح بیدارم
لامصب صدای زودپز قدیمیا رو میده:/
خواهرم زنگم زده میگه ناهار چی داشتی امروز؟
میگم: آبگوشت
میگه: شام چی داری؟
میگم:گوشت شیشه ای
میگه دیروز چی خوردی؟:/
میگم: دمپخت گوشت
میگه: ببین، حیوانات گوشتخوار جنگل هم گاهی یه سبزیجاتی، خورشت بادمجونی چیزی میخورن:|
:))))))
جلسه اول که اومد مرکز مشاوره با مامان و خواهرش اومدن
توی مدرسه مچش رو گرفته بودن که سیگار میاره میکشه
قرار شد برای ترک سیگار روش کار کنم
مامانش اینا میگفتن این مشاوره رو قبول نداره
و ب زور آوردیمش
جلسه اول اومد و باهم حرف زدیم و رفت
جلسه دوم که شد، مامانش و خواهرش گفتن شما رو خیلی دوست داره، همش میگه بریم مشاوره
البته در جلسه دوم نگاهاش هم عوض شده بود
یهو میخ میشد رو صورتم و متوجه حرفام نمیشد
حس کردم یه حسایی توی دلش داره شکل میگیره
امروز که جلسه سوم بود اومد، مامانش اینا گفتن خیلی خوب شده، دوهفته است سیگار نکشیده و آرومتر شده
بعد که خودش اومد داخل، دیدم با یه شاخه گل رز و یه جعبه شکلات اومده(شکلاتا رو خودش درست کرده بود)
:|
پسره کلاس دهمی هنرستانه
البته سنش به قیافهاش نمیخوره
یه دومتر فقط قد داره
موندم چیکارش کنم
اگه ارجاعش بدم ک ...
اگه ارجاعش ندم ک...
مشاور مرد نداریم داخل مرکز
و همه مون خانم هستیم:(
من رفتم تو تختم
شب بخیر دنیا و آدماش
بازنشستگی هم دوران غریبیه!
خانم سین که چندساله بازنشست شده
امروز زنگم زد
کلا این چندسال که بازنشست شده چندبار بهم زنگ زده و جویای احوالم بوده
و هربار که زنگ میزنه من شرمگین میشم
که چرا من زنگش نزدم؟!
واقعا زمان تلفن بازی ندارم
کلا اهل مکالمات تلفنی نیستم
ینی خوشم نمیاد اما خب باید انجام میدادم
... چندبارم که ازش یاد کردم زنگش نزدم
و امروز فهمیدم چقدر دلنازکه و توقع داره که پیگیرش باشم
از حرفاش احساس کردم حس رهاشدن و فراموش شدن داره
و این براش دردناکه
یکی دو ماه دیگه یادم بیارید زنگش بزنم:|
یا بهتر اینکه باهاش قرار ملاقات بزارم
امروز ظهر موقع برگشتن با سین(یکی از همکارام)
تماس گرفتم
و داشتم چرت و پرت میگفتم و نمیدونستم روی اسپیکر هست
یه حرف بوووق دار زدم
یهو صدای قهقهاش رو شنیدم
گفت: خاک تو سرت، آقای میم اینجا بود و صدات رو شنید
دقیقا همونجایی که تو داشتی میگفتی بووووق، اومد تو و حرفت رو شنید و آب شد و رفت بیرون:|
گفتم: تو نمیدونی من ک زنگت میزنم نباید بزنی روی اسپیکر؟:/
شت؛ من دیگه روم نمیشه آقای میم رو ببینم
وقتشه چراغا رو خاموش کنم و برم زیر پتو قایم شم:|
هیشکی نیاد سراغم لطفا، من میخوام تا آخر عمرم زیر پتو بمونم...
یادش بخیر قبلنا اینقدر زیاد گوشت میخریدم
و فریزرم پر پر پر بود از گوشت
که از استرس اینکه گوشتا خراب نشه تند تند مهمونی میدادم
اما الان:/
بعد از جلسه اولیا مامانا دورم جمع شدن
یکی شون بهم گفت: دختر من فلانیه، لطفا هواشو داشته باشید
همون لحظه یکی از دانشآموزام داشت رد میشد
گفت: خانم هوای همهمونو داره، نگران نباشید:)
ذهنم خیلی درگیر شد...
...
خدا رحم کنه به محتوای خواب امشبم:|
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
این روزا خیلی این میاد توی ذهنم که:
چرا چندسال پیش که دلم میخواست مهاجرت نکردم؟
کاش رفته بودم...
اما عمیقتر که میشم
میبینم اگه مهاجرت میکردم بازم حالم کامل خوب نمیشد
چون قطعا همش به این فکر میکردم که خانوادهام و دوستانم توی ایران شرایط سختی دارند و این تمام لذتها رو به من کوفت میکرد و اجازه نمیداد خیالم راحت باشه...
خیال من وقتی راحته که بدونم حال همه شون خوبه و همه شون در رفاه هستن...
...
خدایم!
هستی؟
میشنوی؟؟
خودت به داد این مردم برس
این حق شون نیست
...
چیزای خیلی بدی دارم این روزا میبینم
چیزی از کرامت انسانی باقی نمونده...
دیشب خوابم افتضاح بود
برای اولین بار بود ک این اتفاق برام میفتاد:
از درد و مورمور شدن دست چپم هی بیدار میشدم
هی ماساژ میدادم
هی خوابم میگرفت
هی دوباره بیدار میشدم
هی دوباره ماساژ و پیچیدن به خودم
هی دوباره اثر کلداکس و بیهوش شدن
هی دوباره از مورمورشدن دستم بیدار میشدم
و هی این بازی کثیف تا پاسی از شب ادامه داشت
و هی بوووق تو این زندگی:)
پلکام سنگین شده
سرم گیج میره
خوابم میاد
وقتشه برم تو تختم
شب بخیر دنیا و آدماش:)
هنوز ضعف و بی حالی دارم
و عصر به زور بلند شدم رفتم آزمایشگاه و
جواب آزمایشم رو گرفتم
اومدم خونه با کُندترین سرعت ممکنه، ناهار فردا و
شام امشبم رو پختم
لباسای فردام رو اتو زدم
یه سری مدارک داشتم بارگزاری کردم
خونه رو مرتب کردم
فردام شیش ساعت تدریس دارم
جلسه اولیا هم دارم
از شدت کم انرژیبودن اصلا دهنم باز نمیشه که حرف بزنم
اگه بشه جلسه رو کنسل میکنم
ولی کلاسم رو مجبورم برم...
...
شامم رو خوردم
روی کاناپه لم دادم و دارم مرد سه هزار چهره مهران مدیری رو میبینم
کلداکس داره اثر میکنه
احتمالا تا نیم ساعت دیگه بخوابم
چرا این موقع شب باید اون آهنگ محمد اصفهانی که میگه:
«باغ من، بهارم ، بهشت من، کجایی؟؟» بیاد توی ذهنم؟
دانلودش کردم الان...
و تا روزهای آینده قراره خودمو با این آهنگ خفه کنم:)
امشب برای خودم دوتا کفش خریدم
تا مریضیم بهتر شه:|
بنظرم تاثیر خرید توی درمانم، بیشتر از دمنوش و سوپ و این مسخره بازیاست:/
...
الان اون مودی رو دارم که میتونم برای تک تک آدمای دنیا همدلی کنیم و با رنجشون گریه کنم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
دیشب ساعت ۹ خابیدم
صبح شیش بیدار شدم
و دوباره روتین آب نمک و آبجوش عسل و دمنوش پونه و صبحانه
حالم از دمنوش و اینا بهم میخوره دیگه:/
خونه یه ذره ریخت و پاشه
و حال ندارم پاشم تمیزکاری کنم
فقط خوابیدم و اینستا اسکرول میکنم
بدنم ضعف داره
میرم توی تختم ک دوباره بخوابم:|
بالاخره با تلاشهای شبانه روزیم، نه ببخشید، با تلاشهای روزیم:|
موفق شدم گلودرد رو از لیست علایم حذفش کنم:)
اما خب علایم دیگهای مثل سردرد و عطسه و بیحالی اضافه شد:(
نیمهی آبان آزمون صلاحیت حرفهای دارم
امسال هم اعضای سازمان دائم دارن میگن آزمونش خیلی سخته و بخونید...
و من هیچی نخوندم و نمیخوامم بخونم
فقط چون تنبلیم میاد الان
نخونده میخوام برم آزمون بدم
اگه آزمون رو قبول شدم که فبها
اگرم نشد آزمون بعدی رو ثبت نام میکنم و میشینم میخونم
:|
دیشب خونهی سین خوابیدم
و قرار بود امروز باهم چندجا بریم ...
صبح که با گلودرد از خواب بیدار شدم
از ترس اینکه مبادا دخترش از من بیماری رو بگیره
(البته شایدم گرفته باشه)
خیلی آروم و بی سر و صدا صبح قبل از اینکه بیدار بشن
لباسام رو پوشیدم و کولهام رو برداشتم و رفتم که کفشم رو بپوشم
داشتم کفشامو میپوشیدم یهو سین جلوم ظاهر شد با تعجب
که کجا داری میری اول صبحی؟
منم گفتم گلو درد دارم میخوام سریع بزنم بیرون یه وقت از من نگیرید
هم دلش نمیخواست برم بخاطر برنامههای امروزمون...
هم دلش میخواست برم بخاطر دخترش که مریض نشه
خلاصه اومدم خونه
بلافاصله آب نمک قرقره کرده
بعدم آبجوش عسل خوردم
بعدم سریع تخم مرغ آبپز و پشت بندش دمنوش پونه
و ترکیب شیر و نشاسته و دوباره آب نمک قرقره کردم
یه دوساعتم وسطش خوابیدم
و الان منتظرم سوپم پخته بشه بعد عصاره پیاز پخته رو بخورم و بخوابم
الان این ویروسا میان میگن:
هوووووی وحشی چته؟ الان از بدنت میزنیم بیرون
چرا اینقدر دمنوش مَمنوش میخوری
ب ما رحم نمیکنی ب خودت رحم کن:)))
ینی هرچی بلد بودم دارم پیاده میکنما
تا زود خوب بشم:)
دیشب قبل از خواب سالم بودم
ینی حالم خوب بود
ولی وقتی خوابیدم
تا صبح ده بار بیدار شدم
از شدت گلودرد که به سختی میتونستم
آب دهنم رو قورت بدم
خداااااا
من نمیخوام مریض شم
میشه تا شب گلودردم خوب بشه؟
احساس میکنم عفونت کرده
من کلی کار دارم که باید انجام بدم
من وقت ندارم مریض شم
تازه پ هم امروز از ماموریت میاد
اگه مریض بشم دوباره قرنطینه و نمیتونم ببینمش
همش تقصیر این دانشآموزای فلان فلان شده است
صدبار میگم ماسک بزنید
این هفته چندتاشون که مریض بودن ماسک نزده بودن
و چسبیده بودن ب من:(
نفس عمیق بکش
و ریههات رو از هوای اولین بارون پاییزی پر کن:)
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروز تموم کارایی که میخواستم رو کردم
قورباغههام رو قورت دادم
حسابی خوابیدم و استراحت کردم
دوچرخه سواری رفتم
بعدم دوچرخهمو بردم سرویس کردم
و رفتم یه کلینیک خلوت که انبوهی از مریض نبود پیدا کردم و به متخصص گفتم آزمایشام رو بنویسه
فردا صبح هم میرم آزمایشم رو انجام میدم
بعدم نوبت آرایشگاه دارم
بعدم میرم خونه سین
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
این چند روز اخیر همش اینجوری گذشت که دور و برم پر از آدم و اتفاق و چالش بود
و انرژی خیلی زیادی ازم رفت
امروز میخوام هیشکی رو نبینم
فقط خودمو ببینم
تنها باشم
یه غذای خوشمزه
یه دوش آب گرم و ریکلسیشن
ورزش
و یه خواب شبانه زودهنگام...