دیشب خونهی سین خوابیدم
و قرار بود امروز باهم چندجا بریم ...
صبح که با گلودرد از خواب بیدار شدم
از ترس اینکه مبادا دخترش از من بیماری رو بگیره
(البته شایدم گرفته باشه)
خیلی آروم و بی سر و صدا صبح قبل از اینکه بیدار بشن
لباسام رو پوشیدم و کولهام رو برداشتم و رفتم که کفشم رو بپوشم
داشتم کفشامو میپوشیدم یهو سین جلوم ظاهر شد با تعجب
که کجا داری میری اول صبحی؟
منم گفتم گلو درد دارم میخوام سریع بزنم بیرون یه وقت از من نگیرید
هم دلش نمیخواست برم بخاطر برنامههای امروزمون...
هم دلش میخواست برم بخاطر دخترش که مریض نشه
خلاصه اومدم خونه
بلافاصله آب نمک قرقره کرده
بعدم آبجوش عسل خوردم
بعدم سریع تخم مرغ آبپز و پشت بندش دمنوش پونه
و ترکیب شیر و نشاسته و دوباره آب نمک قرقره کردم
یه دوساعتم وسطش خوابیدم
و الان منتظرم سوپم پخته بشه بعد عصاره پیاز پخته رو بخورم و بخوابم
الان این ویروسا میان میگن:
هوووووی وحشی چته؟ الان از بدنت میزنیم بیرون
چرا اینقدر دمنوش مَمنوش میخوری
ب ما رحم نمیکنی ب خودت رحم کن:)))
ینی هرچی بلد بودم دارم پیاده میکنما
تا زود خوب بشم:)