خونه مریم بودم
داشتم ظرفای ناهار رو میشستم
یهو حس کردم قلبم توی حلقمه
و بدنم از داخل لرزید
نتونستم ایستاده بمونم
همونجا کف آشپزخونه نشستم
و تا یکی دوساعت پیش حالم بد بود
جدیدا خیلی تپش قلب میگیرم
...
اومدم خونه
داشتم سودوکو حل میکردم و بیکلام باران گوش میدادم
یهو دیدم بی دلیل اشکام سرازیر شده
نمیدونم چمه؟
احساس سنگینی دارم روی قلبم
انگار روحم خسته است
تنم هم...
...
اما الان باید از پس زندگی بر بیام
نباید از حرکت بایستم
بعدا حسابی خودمو تخلیه میکنم
...
دیروز یه آدم فضول رفت روی مخ بابام
و دوباره بهم استرس وارد کردند
...
خداروشکر فردا رو تعطیلمون کردن
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)