امروز یکی از دردناکترین روزای کاریم بود
یه مراجع داشتیم که اسمش مهدی بود. یه پسر چهارده ساله که با شکایت مدیر مدرسه که زده با سنگ سر یکی از بچهها رو شکونده ارجاعش دادن به ما
مهدی وقتی یه ماهش بوده مادرش ولش میکنه و میره و دربدترین شرایط روحی.، جسمی و مالی با پدرش میمونه و بزرگمیشه، پدرش اختلالات زیادی داشته و بلایی نبوده که سر این بچه نیاره
اینقدر دلخراشه که جزئیاتش رو نمیگم
توی اصول حرفهای مشاوره است که هیچ وقت مراجع نباید اشک مشاور رو ببینه و باید خودمون رو جمع کنیم و احساساتی نشیم و نزنیم زیر گریه. حتی اگه بدترین چیزا رو شنیدیم
اما امروز نشد...نتونستم، من و دوتا مشاور دیگه، خانم میم و آقای ط هر سه داغون شدیم و زدیم زیر گریه
مهدی وقتی داستانش رو برام میگفت خیلی دلم میخواست زار بزنم اشک توی چشام اومد اما بغضمو قورت دادم و نزاشتم چشام گریه کنه اما وقتی رفت نتونستم جلوی گریهمو بگیرم و گریهام بند نمیومد
آقای ط و خانم میم هم نتونستن و جلوی خودش زدن زیر گریه
واقعا خدا اینا رو میبینه و سکوت کرده؟؟؟
کاااااش خیلی از آدما عقیم بودن
از وقتی مهدی رو دیدم صورتش جلوی چشامه، اشکاش، لکنتش که بخاطر استرسش بود که میگفت بابام امشب منو میکشه...چقدر بی پناه و معصوم بود
خیلی دلم میخواست امروز بغلش میکردم اما اینم جز اصول حرفهای نیست...
تنها مراجعی بود که اینقدر منو تحت تاثیر قرار داد
...
خدایا!
پس تو کجای زندگی مهدی هستی؟؟؟؟؟؟