سین دوستم(همون که یه دختربچه داره)
یک ماه پیش یه کاری کرد که خیلی ازش ناراحت شدم
یادمه از شدت ناراحتی سردرد گرفتم و حتی توی خیابون زدم زیر گریه...
و چون هیجانم(خشم و غمم) بالا بود این یه ماه درمورد ناراحتیم باهاش صحبت نکردم
چون نمیخواستم با حرفای تندم بهش برگردم و تیشه به ریشهاش بزنم
امروز درحالی باهاش صحبت کردم و ناراحتیم رو گفتم
که خشمم ازش خیلی کمتر شده بود
بهش هم گفتم یک ماه پیش به حدی ازت ناراحت بودم که نمیخواستم ببینمت
ماجرا رو که براش گفتم
ازم معذرتخواهی کرد و عذاب وجدان گرفت(که البته این هدف من نبود)
...
پ بهم زنگ زد
گفت به سین گفتی ازش ناراحتی؟
گفتم بله، و بهش گفتم دلم میخواد بدونم چه فکری پشت این رفتاری که باهام کردی بوده؟
پ گفت: حالا یه درصدم فکر کن اون فکر بد پشت این رفتار بد بوده باشه، اون که نمیاد راستش رو بهت بگه
بهش گفتم: آدم وقتی یکیو دوست داره، حالا هرکس میخواد باشه، رفیقش، پارتنرش، خانوادهاش( کلا رابطهای که سودش به زیانش بچربه)باید یه فرصت و مجالی برای دفاع از طرف مقابل بهش بده و کاری نکنه که طرف مقابل احساس شرم شدید رو تجربه کنه، من میدونستم ممکنه فکر خوبی پشت این رفتارش نبوده اما خب همهمون آدمیزادیم و توی هر ثانیه یه ذهنیتمون میاد بالا
من نمیخواستم توی بحث با سین برنده بشم
فقط میخواستم تخلیه بشم که شدم:)
...
من و سین دوستای خوبی برای هم بودیم و هستیم
و توی این اکیپ هشت نفره سین از همه به من نزدیکتر بود و هست
...
برم موهام رو خشک کنم
و لالا کنم
شب بخیر دنیا و آدماش:)