من میدونم خیلی سفت و سخت منو دوستم داری
میدونم خُلق و خومون خیلی شبیهه
میدونم پتانسیل اینو داشتی که منو عاشق خودت کنی
میدونم از نظر فرهنگی خیلی شبیهیم
میدونم خانوادههامون خیلی راحت باهم مچ میشن
میدونم برعکس اکثر پسرا به راحتی از فیلترهای اولیه من عبور میکردی
میدونم یواشکی ازم عکس گرفتی موقع خوابم
میدونم درمورد من با گ حرف زدی
غیرتی شدنات ونگاهها و توجههات رو میدونم
دیگه اینقدر تابلو شدی که همه فهمیدن
اما
این همه وقت کدوم گوری بودی و داشتی چه غلطی میکردی؟
تا فهمیدی یه پسر خوب و سالم منو میخواد احساس خطر کردی و آدم میفرستی که باهام حرف بزنه؟
تا فهمیدی رفتم توی رابطه آشنایی، باید زنگم بزنی و مستقیم بگی من عاشقتم؟
این همه وقت که جلو چشمت بودم چرا هیچ کاری نکردی؟
همهشو باید بزارم به پای طرحواره شکست، رهاشدگی، بازداری هیجانی و معیارهای سرسختانهات؟
نه
نمیتونم
دیر اومدی
من هیچوقت توی دوراهی خودمو قرار نمیدم
خوشحال میشدم اگه میدیدم نسبت بهم بیحس شدی
اما حرفای دوبارهی امروز گ حالم رو بد کرد
بد
بد
بدددد
من همه اینا رو میدونستم
یادته بهت گفتم اگه حرفی با من داری شفاف بگو، من آدم حدس و گمان نیستم
تو هیچی نگفتی
فقط غیرکلامی نشون دادی
و حالا....
...
من فقط مسیری رو که عقلم میگه درسته میرم
بنظرم ارزش اینو نداره که به خودم عذاب وجدان بدم
و اون طفل معصوم رو اذیت کنم
منطقی مسیرم رو میرم جلو تا ببینم باهاش به کجا میرسم
...
برات ناراحتم
دلم برات میسوزه
برای خودمم میسوزه
حتی برای اون هم
...