امروز یکی از دوستان زنگم زده
حالش داغونه و میگه دیگه خسته شدم و میخوام از شوهرم جدا بشم
باید برم دنبال کارای طلاق و ... فایده نداره که نداره
میگم حالا از دستش عصبانی هستی
نباید توی حالت هیجانی تصمیم بگیری
شما دو تا همدیگه رو دوست دارید و...
میگه نه و ...
میگم اوکی
اواسط حرفامون بود
گفت برنامه عصرت چیه؟
گفتم میخوام برم میدون نقش جهان
و شامپوی مخصوصم رو بخرم
در اوج ناراحتی و درماندگی بود که
گفت: پس برای منم فلان رژ رو بخر لطفا
میگم مثلا تو کتک کاری و دعوا و طلاق کشی داری
یهو وسطش یادت میفته که رژت تموم شده و باید بخری؟
یهو بلند میخنده میگه خب زندگی درجریانه :)))
...
یاد خانم چ افتادم
همسایهام بودند
و میخواست از همسرش جدا بشه
زنگ زده بود به دخترش که دوست صمیمی من بود
گفت دخترم وسایلم رو از خونه بابات جمع کن میخوام وسایلم
رو بردارم برم تهران خونه خاله و بعد کارای طلاق رو بکنم
دخترش گفت باشه مامان دارم جمع میکنم
مامانش گفت: راستی اون رژ لبم و عینک آفتابیمم بردار بزار داخل وسایلم بفرست برام
و من و دخترش نگاه کردیم به هم و خندیدیم از ته دل
بماند که مامان باباش از هم جدا نشدند
اما هنوز بعد سالها از این خاطره یاد میکنیم
که مامانش وسط گریه و دعوا گفت رژ لبم رو یادت نره برام بفرستی
...
و یاد خودم افتادم خیلی سال پیش
قبل از از این دوتا خانم
کاف اذیتم کرده بود و داشتم مثل ابر بهار گریه میکردم
ر.ن اومده بود دنبالم
توی ماشینش بودم
و داشتم با گریه ماجرای تلخ اذیت شدنم رو براش میگفتم
که دیدم رنگین کمون قشنگی وسط آسمون داره خودنمایی میکنه
یهو وسط گریههام گفتم: عهههه رنگین کمون رو ببین چقدر قشنگه:)))))
و ر.ن چقدر بهم خندید
بعدشم رفتیم پیش ابی
داشتم باهاش حرف میزدم
و اونم با بغض نشسته بود وباچهره ی مغمومش که پر از ناراحتی بود ازم پرسید: حالا جهیزیه هم خریدی؟
و من دوباره وسط گریه ها
یهو چشام قلبی شد و گفتم: وای آرههههه:)
یه لباسشویی خریدم که توی شب مثل کرم شبتاب نور میزنه
چقدر ابی بهم خندید:))))
....
خلاصه که ما خانما خیلی باحالیم:)
همیشه یه رژ لبی چیزی هست که ما رو وصل کنه به زندگی