چقدر تغییر کردم...
حس میکنم قدرتم توی این زمینه بیشتر شده
اینو مدیون کتابهایی هستم که این سالها خوندم
مدیون دیالوگهایی که با خودم داشتم
و آگاهیای که پیدا کردم
و درنهایت مدیون« مواجهه» بودم و هستم....
سالهای قبل وقتی این حس میومدم سراغم
سریع قالب تهی میکردم و بهم میریختم
گریه میکردم و هیجانی و شدید برخورد میکردم
اما الان اینقدر خوب یاد گرفتم که خودم والد حمایتگر خودم باشم که مثل آب روی آتیش شده...
خیلی منطقی و آروم دارم میرم جلو تا ببینم چی پیش میاد
...
من زندگیم رو مدیون روانشناسی هستم
...
رسیدم اصفهان و
الان در بهشت کوچکم
روی تختم هستم
...
بدترین سکانس کاشان رفتنم اینه که
باید آخرش با مامانم خدافظی کنم
و این سالها هرچی سنش بالاتر رفته
میبینم که دلبستگیش بیشتر شده
و سختتر مثل یه بچه باهام خدافظی میکنه
...
من برم بخوابم
که فردا یه قورباغه سنگین دارم که باید برم قورتش بدم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)