امشب بچههای اکیپ خونم بودن
و یکی از به یادماندنی ترین و خاطرهانگیزترین شبای زندگیمون شد
همش هم زیر سر پ هست:)
با خ یه نقشه ریختن و همه مون رو بازی دادن
توی اوج داستان من همزمان استرس، خشم و غم شدیدی رو داشتم تحربه میکردم و تمام تلاشمو این بود که نقاب بزنم و بچهها متوجه نشن که خیلیم موفق نبودم و چشام مثل همیشه لوم داد
سین هم قلب درد داره و همونجا داشت سکته رو میزد
هم برای زندگی خودش
هم برای من...
چون میدونست اگه واقعی باشه من چه واکنشی نشون میدم
آخرشم که فهمیدیم چی به چیه فقط داشتیم به پ و ح فحححش میدادیم
و من هنوز باید پ روبزنم چون خالی نشدم:)
...
شب بخیر دنیا وآدماش:)