این چند ماه اخیر همش اطرافم شلوغ بوده
هر روز یا بیرون بودم یا اطرافم آدما بودن...
و امروز بعد از مدتهاااا اولین روزی بوده که تنهای تنها بودم
از صبح ک بیدار شدم هیشکی رو ندیدم
و بخاطر شرایط جسمیم بیرون هم نرفتم
و فرصت رو غنیمت شمردم و نشستم بکوب درس خوندم
دیگه یک ساعت پیش بود که حس کردم هیچ مطلبی توی مخم نمیره و خسته شدم
پاشدم چراغا رو خاموش کردم
آباژور روشن کردم
یه عود گذاشتم
و بیکلام سکرت گاردن
و چایی دارچین و کلوچه و
لش کردم
و از خودم پرسیدم، دوست داشتی توی این سکانس دنج کی الان پیشت بود؟
و جوابم هیشکی بود:)
دلم میخواست خودم باشم فقط
...
پاشم برم زبالهها رو بزارم
و ب این بهانه ماه رو هم رصد کنم
و بیام لالا
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)