تلویزیون روشن بود و داشتم قسمت هفت سریال پزشک دهکده رو میدیدم
چندبار وسطاش بغض کردم
تا آخرش بغضم شکست.
...
توی این قسمت برایان بخاطر ضربهای که به سرش میخوره وارد کما میشه و...
...
اونجاش گریهام گرفت که دیدم کل دهکده بسیج شدن تا حالش رو خوب کنند و مشکل حل بشه
هرکی هرچی از دستش برمیومد انجام میداد
اما الان همهمون اینقدر درگیر مشکلات زیاد خودمون شدیم که کمتر حواسمون به بقیه است
حداکثر کاری که بتونیم بکنیم اینه که نیاز به بقامون رو، اونم نه در حد عالی رفع کنیم
من خستم
از دیدن رنج آدما
واقعا ما اشرف مخلوقاتیم؟
ما که توی هر مرحله از زندگی پوستمون داره کنده میشه
...
دیشب متروپل بودم
دیدم دو تا ون آوردن با کلی خدم و حشم و دوباره دارن گیر میدن به ملت...
اینا نمیفهمن که زمان این رفتارای چکشی تمومه؟
اینا اذیت نمیشن میبینن یکی تا کمر خم شده توی سطل زباله؟
اذیت نمیشن که با کالابرگ یه تومنی هیچی نمیشه خرید؟
اذیت نمیشن ببینن اکثرا بیکارن؟
با دیدن دو تا تار مو اذیت میشن فقط؟که قشون کشی میکنند؟؟؟
خدایم!
گناه ما چیه که صبرمون به اندازه تو نیست
کل زندگیم فقط کار کردم و درس خوندم
...