با نگاه مغموم داشتم کف رودخونه رو نگاه میکردم که خشک شده و چند نفر دارن با تور جنازه ماهیهای مرده رو برمیدارن
که یه موتوری داشت از کنارم رد میشد
و بهم گفت: زندگی شاد است، تو غمگینش مکن
ناخودآگاه لبخند زدم بهش
اونم لبخند زد:)