از سنین نوجوانیِ من بود که مامانم یه رفتار خاصی پیدا کرده بود!
اونم این بود که از جانب من یه حرفی رو میزد
و من بعد که بهم میگفتن فلان چیز رو تو گفتی؟
من روحم از ماجرا خبر نداشت:|
حتی مخالف صد در صد حرفی بودم ک از جانب من زده شده بود و ...
مثلا میگفت آرام گفته فلان، تا بیشتر به حرفش توجه کنند یا قبول کنند یا به نحوی به خواستهاش برسه :/
یا اگه از بابام چیزی میخواست میگفت آرام میخواد، نمیگفت من میخوام...
حالا کار نداریم ک این رفتار ریشههای زیادی داره...
اما جدیدا متوجه شدم خالمم هم این رفتار رو پیدا کرده
چند روز پیش خالم زنگم زد
گفت من و اون یکی خاله میخوایم بریم مشهد
و از اونجایی که شوهرش ضدمذهب هست و بااین کارا مخالفه دربرابرش مقاومت میکنه
گفت پول بلیط و هتل رو اون یکی خاله داده
اما اگه به شوهرم بگم خواهرم پول بلیطم رو داده پولش رو براش واریز نمیکنه
و منم گفتم آرام پول بلیط و هتل و ... داده و باید بریزی به حساب آرام
:|
حالا جالبه خودش پنج تا دختر داره و از جانب من دروغ گفته:/
بعدشم برای اینکه ضایع نشه که دروغه
گفته آرام خودشم باهامون میاد مشهد
ینی من چند روزه مشهدم:/
قبلنا اینجوری بود ک دوستام میرفتن یه جایی و به دروغ به مامان باباشون میگفتن با آرام هستیم
اما سابقه شهر دیگه رو نداشتم:/
که اینم به روزمهام اضافه شد...
خلاصه دیروز میخواستم یه استوری داخل اینستا بزارم ک مشخص میشد اصفهانم
بعد یادم اومد، اوه من الان مشهدم!
الان زنگ زدم به خالم میگم خاله من الان کجام؟رسیدم اصفهان؟
میگه نه هنوز، قطارمون خرابه و تو الان تهران هستی:/
میگم: بله تشکر، که منو یه دور، دور دنیا چرخوندین:))