امروز دوتا تمیزکار بردم خونه جدیدم روتمیز کردن
عصرم رفتم ورزش
مریم و رسول و هاجر هم اومدن
روز خوبی بود خوش گذشت
برم لالا که ۵ باید بیدار باشم
..
شب بخیر دنیا وآدماش:)
هفتهی قبل که پشت سرگذاشتم
یکی از بدترین هفته هام بود
تقریبا هرروزش یه اتفاق بد
خوشحالم ک تموم شد
....
و اما هفتهای که شروع کردم:)
امروز ساعت۶ بیدار شدم
آماده شدم رفتم مدرسه
بعدشم یه سر رفتم اداره
بعد اومدم خونه سریع یه دوش+ناهار+قهوه
و بعدم کلاس خودشناسی
ساعت۶ عصر رسیدم خونه
دوباره یه دوش+ قهوه دوبل
و دوچرخه و بطری مو برداشتم رفتم دوچرخه سواری
ساعت ۹ درحالیکه جنازه بودم رسیدم خونه
دوباره دوش
و الان خیلی خستم
اما راضیم
و اینکه، سخت ترین کار دنیا الان برام سشوار کردن موهام
و مسواک زدنه:/
..
فردام باید ۵ بیدار شم
...
باید امشبم زود برم لالا
...
البته سرم به بالش نرسیده خواااابم
شب بخیر دنیا و آدماش:)
الهی من قربون تو بشم
که با وجود میخهایی که توی کف پات فرو رفته
هنوز داری میدوی و تلاش میکنی
اونم یه تنه
...
ماچ بهت خودم جان
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
گفت: حیفِ این همه کالری نیست که سوزوندی و الان بستنی میخوری بعدش؟
گفتم:هدف لذته، چه دوچرخه سواری باشه چه بستنی
گفت میشه باهم حرف بزنیم؟
گفتم:موضوع مشترکی برای بحث نداریم
گفت: به کسی تعهد داری؟
گفتم: نه، ولی سینگلی صرفا دلیل کافیای برای رابطه نیست
و کوچه و خیابونم جای مناسبی برای پیدا کردن دوست نیست
گفت:خب کجابرای آشنایی خوبه؟مجازی؟
گفتم: نه محیط آشناتر و سالم تر...
گفت: همیشه اینقدر با عجله تصمیم میگیری؟
نمیخوای باهم بریم کافه بشینیم حرف بزنیم؟
گفتم: نیازی ب رابطه ندارم(البته اینجارو دروغ گفتم:دی)
منتظر جمله بعدش نشدم و دوچرخه مو برداشتم و
گفتم: خدانگهدار
باهام خدافظی نکرد، فقط نگاه کرد!
+اولین بار بود که وقتی یکی بیرون بهم پیشنهاد میداد باهاش درست حرف زدم و گفتم نه وخودمو به نشنیدن نزدم.
اونم بخاطر اینکه باادب بود و مثل بقیه هیز نبود!
اطرافیانم رو که میبینم واقعا دوست ندارم
جای هیچ کدوم شون باشم
بنظرم بهترین جا، جای خودمه
و بهترین زندگی، زندگی خودمه
هرچند که منم سختی های خودمو دارم:)
...
خوبیِ روانشناس بودن اینه که
از زندگی اطرافیانت بیشتر از بقیه خبرداری
و ظاهر زندگی شون رو با باطن زندگیت مقایسه نمیکنی
و همین باعث آرامشت میشه
امروز دوتا مراجع نوجوان دختر داشتم
که باهم دوست بودند و اومده بودند پیشم
نفر اول فاز خودکشی بود که چون حالش بعداز۵جلسه بهتر شده بود دوستش رو هم آورده بود که درمان کنم
به نفر دوم گفتم مشکلت چیه؟
جملهی اولش رو که گفت من یه ربع داشتم حلاجی میکردم:)
جمله اش این بود:«رل من،فاب زینب و اِکس آتوساست و..»
+داشتم به این فکر میکردم چقدر روابط ما ساده بود و هست و چقدر روابط جدید داره تعریف میشه...
عجب از این نسلZ
این هفته توی کلاس خودشناسی دکتر مهدی یه چیزی
دربارهی من گفت
که لذت بردم که اینقدر عمیق منو تحلیل کرده
دوست دارم یکی بیاد توی زندگیم که به اندازه دکتر
منو بلد باشه و قلق منو یاد بگیره
و من هم...
موقع نوشتن قرار داد خونه، پسر صاحبخونه یه چیزی گفت که این چند روز همش یادش میفتم
گفتش: بچه که بودیم یه مادربزرگ داشتیم
ک هروقت پافشاری میکردیم روی چیزی که میخواستیم
و به دستش میاوردیم
بهمون میگفت:« آخرش کار خودت رو کردی»
گفت منم الان به شما میگم: آخرش کار خودت رو کردی؟:)
صابخونه ام گفت برای تمدید قرارداد امسال اجاره رو میخواد چهاربرابر کنه!
گفتم نه کوتاه بیا
گفت: کار و کاسبیام نمیچرخه وتوی مضیقه ام
تو چهاربرابرشو نده، سه برابر پارسالت رو بده
گفتم اصلااا
نمی ارزه برام...
از اون روزی که گفت افتادم دنبال خونه
صبح ها مدرسه، عصرتا شب املاکی
شبم داخل خونه همش داخل دیوار داشتم دنبال خونه خوب میگشتم
روز دهم بود و کلی خونه رفته بودم دیده بودم
ولی خونه هاشون رو دوست نداشتم...و هیچ کدوم به دلمنبودن
خداروشکر مملکت ما هم ک صاحب نداره و قیمتا افتضاح رفته بالا
خلاصه یه خونه داخل دیوار دیدم
توی محلهی خوب... دوخواب..تمیز و بارهن کامل
بهش داخل دیوار مسیج دادم جواب نداد.منم ازاین مورد ناامید شدم
ظهر سه شنبه بود و تازه از املاکی و بازدید خونهها برمیگشتم خسته و کوفته و داغون
داغون که میگم ینی واقعا داغوناااا
((اینقدر توی این ده روز خیابونا و املاکیا رو بالا پایین کرده بودم که پاهام زخم شده بود
زخم پامو ک میدیم دلم میخواست خودمو بغل کنم و دلداریش بدم))
خلاصه از املاکیه ک برگشتم یه مسیج اومد روی گوشیم
صاحبِ همون خونه ای بود ک تویدیوار تبلیغشو دیده بودم
گفت بیا خونه رو ببین
رفتم دیدم وخوشماومد
صابخونش خونه رو نصف قیمت رهن کامل گذاشته بود
چون عجله داشت و چِکِش باید
پاس میشد برای همین گفت سریع ب پول نقد نیاز دارم
گفت چقدر الان داری؟
گفتم هیچی، پولمدست صابخونمه و هنوز نداده بهم
گفت تا ساعت۴ امروز سه شنبه وقت داری ک بهم بگی میتونی تا پنجشنبه دویست تومن رو جور کنی بریزی ب حسابم؟
اگه نمیتونی سریع بگو چون این خونه خواهان زیاد داره
خداییش قیمت عالی بود و میدونسم من نگیرمش از دستم میپره
خلاصه باهاش خدافظی کردم
سریع رفتم زنگ زدم ب همسر دوستم ک توی بانک رسالته
گفتم میخوام وام بگیرم
امتیازمم بالا بود و تاحالا وام نگرفته بودم ازپشت تلفن راهنماییم کرد چه جوری درخواست وامم رو ثبت کنم
کمتر از یه ساعت وامم رو ثبت کردم سریع رفتم پیش صابخونه
بیعانه دادم و خونه رو گرفتم
گفت از زرنگیت خوشماومد
گفتم من هرچیزی رو بخوام به دست میارم چون تمام تلاشمو میکنم واسش
خلاصه پول وام اومد به حسابم خونه رو قرارداد بستیم
و اخر خرداد ایشالا اسبابکشی دارم
...
یه خسته نباشی جانانه به خودم که یه تنه دارم زندگی رو پیش میبرم:)
هنوز خانوادم نمیدونن درگیر خونه بودم
کلا هیچوقت بهشون نگفتم
دفعه قبل هم بعد از اسباب کشیم بهشون گفتم خونه رو عوض کردم
چون بابان اگه بفهمه میخواد غر بزنه
که یا شوهر کن یا برگرد کاشان پیش خودمون
و من نمیخوام:)
برای همین دارممیجنگم
بازم خداروشکر
صبح ساعت ۵ بیدار میشم
ساعت ۵ونیم سرخیابونم تا با همکارم بریم حوزه امتحانات نهایی
بعد از اتمام حوزهی نهایی، میرم مرکز مشاوره
بعد که تموم شد میام خونه
ناهار وخواب
عصر هم از ساعت۶ میرم ناژوون، دوچرخه سواری تا هشت و نُه شب
بعدم میام ناهار فردامو درست میکنم بعدم لالا
این روتین این هفتهی من بوده
...
امروز بعد از دوچرخه سواری رفتم جیگرکی
وی عاشق جیگر است:)
...
راستی سلام:)
احوالات؟
اینقدر درگیرم که نمیفهم چه جوری صبحم شب میشه
چه جوری روزها و هفتهها میگذره...
چند روز پیش به مریم گفتم: دلم روزمرگی میخواد..
لش کردن و هیچاتفاقی نیفتادن...
...
امروز بعد از مدتها لش کردم
یه ذره موقتا درگیریهام کمتر شده
البته دوباره پیک درگیریام چند وقت دیگه شروع میشه
امروز بالاخره وقت کردم برم ناژوون دوچرخه سواری
امروز بالاخره وقت کردم لپتاپی که خریدمش روباهاش کار کنم
امروزم خوب بود:)
این ده روز اخیر خیلی اذیت شدم
خیلی خسته شدم
از فرط خستگی پام زخم شد
ولی امروز نتیجه داد
و بهتر از چیزی که توقعشو داشتم نصیبم شد
خدایم!
شکرت