من میدونم چی میگم
ولی نمیدونم چی شنیده میشم
...
من میدونم چیکار میکنم
ولی نمیدونم چی دیده میشم
دیروز و پریروزِ من اینجوری گذشت که
صبح ساعت۶ بیدار شدم کارامو کردم، از خونه زدم بیرون و شب اومدم
دیشب بعد از کلاس عصرم حالم خیلی بد شد
بخاطر بیش از حد کار کردن و قهوه خوردن
دیشب که اومدم خونه، ساعت هشت و نیم یه دوش گرفتم خوابیدم
مامان، بابا و داداشم هرچی به گوشیم زنگ زدن سایلنت بوده و منم خواب
دیگه حسابی نگران شدن
حالا اگه دیروقت میخوابیدم کسی زنگم نمیزد
دوست ندارم کسی رو نگران کنم
اونم خانوادهام که ازم دورن:/
...
تصمیم گرفتم دیگه کمتر کار کنم
جالبه دیشب توی خواب همش این موزیک توی سرم پلی میشد
از صبح که بیدار شدم صدبار گوشش دادم
ولی هنوزم سیر نشدم
امروز بچههای اکیپ رفتن«سامان» برای پیاده روی و لذت بردن از پاییز زیبای اونجا
باوجود اینکه دلم خیلی میخواست برم و واقعا بعد از این همه کار نیاز داشتم به یه سفر کوچیک اما نرفتم...
دیشب اومده بودن خونم تا بگن حتما باید بیای و برای چی جمعه تنها توی خونه باشی؟
منم کارگاه سوپرویژن cbt رو بهانه کردم و گفتم باید بشینم بخونم
البته خدا میدونه دلیل واقعیش این نبود
بخاطر حضور آقای میم خواستم نرم:)
رفتم از فروشگاه نوار بهداشتی بخرم
موقع حساب کردن، خانم صندوقدار نوارا رو داشت داخل نایلون مشکی میزاشت
گفتم نیازی نیست داخل نایلون مشکی بزارید
اولش با تعجب نگام کرد
بعد گفت: راست میگی، برای چی داخل کیسه مشکی بزارم؟
یه سری از خانما میان میگن حتما داخل مشکی بزار
گفتم: برای چی باید خجالت بکشم از پریودی؟ این نشونه سلامتی منه:)
امشب از شدت درد ژلوفن خوردم
و به شدت خوابم میومد
اما مقاومت کردم و انیمیشن شازه کوچولو رو دیدم
چقدر دیالوگاش به دلم نشست!
...
من برم توب کُما
شب بخیر دنیا و آدماش:)
خوشم میاد ازتون:)
بچه های تخسی هستید
دقیقا پستی که کامنتاشو بستم بیشترین نظرات رو داره
بخصوص توی بخش خصوصی
همه تون میدونید نباید کامنت بدید میاید یواشکی میدید:))
بااین برخوردی که با آقای میم داشتم
فکر نمیکردم دیگه پیداش بشه
صبح بیدار شدم میبینم پیام داده:/
رفتم دکتر و اومدم خونه
دکتر ارجاعم داد به یه دکتر دیگه
ازم پرسید توی زندگیت استرس داری؟
گفتم نه زیاد
گفت مجردی؟
گفتم آره
گفت همینه که استرس نداری
گفتم زنده میمونم؟
گفت بله متاسفانه:)
از دکتر خوشماومد باحال بود:)))
...
عاشق وقتایی هستم که از حمام که میام
روتین پوستیمو میزنم
موهامو سشوار میکنم
و میبافم
لباس قشنگامو میپوشم
و کلا کارایی میکنم که مربوط به مراقبت از خودم میشه
بعد از یک روز پرتلاطم این کارا خیلی بهم میچسبه
نمیخوام کار زیاد باعث بشه شادابیمو از دست بدم
...
راستی
امشب آقای میم رو دعوا کردم
و بنظرم لازم بود
فکر کنم تا یه مدت دور و بر من پیداش نشه:)
...
خدایم!
ماچ بهت
خیلی خیلی تشکر
که همیشه به موقع چشامو باز میکنی
و نشونم میدی چیزایی رو که باید ببینم
دوستت دارم
..
شب بخیر دنیا و آدماش:)
از ساعت هشت تا الان توی مطب دکتر منتظرم تا نوبتم بشه
با لباس سرکارم اومدم
بعد از کار رفتم خونه دوستم
بعد اومدم اینجا
و نمیدونم کی برسم به بهشت کوچکم؟
این روزا فقط برای خواب خونم:)
امشب یه تصمیمی گرفتم
و نمیدونم چقدر روش بمونم یا بتونم اجراش کنم
ولی تصمیم دارم تا اخر همین یکی دو ماه یا برم توی رابطه
یا اگه به دلم نبود و سینگل موندم دروغ به همه بگم توی رابطه ام!
خسته شدم از دستشون
....
امشب از اون شباست که میگم
ای کاااااش توی ایران در این زمان و این فرهنگ و بین این مردم و ذهنیتها نبودم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:(
دارم به یک هفتهی اخیر فکر میکنم
سه تا موقعیت برام پیش اومد که اطرافیانم دچار قضاوت اشتباه درموردم شدن:
موقعیت اول استوری اینستام بود که قبلا درموردش نوشتم(همون استوری که داخلش زهرا که قدش خیلی بلنده منو بغل کرد و همگان فکر کردن پسر بوده و پیام هاشون و...)
...
موقعیت دوم وقتی بود که یکیتوی محل کارم بهم گفت تابستون منو توی بستنی سلطان با دوتا پسر دیده!
که تعجب کردم چون من از اردیبهشت دیگه هیچ خواستگاری راه ندادم و با هیچ پسری نرفتم بیرون، بعد فهمیدم موقعی بود که با دوستام و همسراشون رفته بودیم سلطان بستنی بخوریم و موقع حساب کردن کنار دخل با آقایون بودم و خانمهاشون نبودن و منو با اونا دیدن و...
....
موقعیت سوم دیروز بود:
سمیه (همکار و دوستم) صبح پیام داد با من میای بریم سرکار؟گفتم نه با اتوبوسا میام
سوار اتوبوس شدم به محض سوارشدنم یکی از همکاران آقا، باهام تماس گرفت و با استرس گفت کجایی؟گفت داخل اتوبوس تازه سوار شدم
گفت سریع پیاده شو کار مهمت دارم و باید باهات حرف بزنم
منم پیاده شدم
بعد از پنج دقیقه ماشینش دم پام ترمز کرد و سوار شدم
میگفت یه مورد اورژانسی خودکشی داره که باید بهش رسیدگی کنم و...
گرم حرف زدن در مورد دانشآموزش بودیم که
همون لحظه ماشین سمیه از کنارمون رد شد و منو با اون دید
ناراحت شد و توی چشاش معلوم بود که عصبانیه ازم...
خلاصه بعد از کار رفتم مدرسهشون و گفت ینی چی با من نمیای ولی سوار ماشین آقای فلانی میشی؟ تو مثلا رفیق منی و منو قال گذاشتی
منم براش قسم و آیه که بخدا اشتباه فکر میکنی، من سوار اتوبوس بودم و چون گفت مهمه سریع پیاده شدم و ...
خلاصه رفع سوتفاهم شد...
...
اما داشتم فکر میکردم چقدر از این موقعیتها من مقصر بودم که بقیه درموردم فکر اشتباه کردن
هرچند که تصادفی بودن ولی برام عجیب بود توی یک هفته سه مورد پشت سر هم...
پل مارنان
اون پسری که میاد ویالون میزنه
آهنگ یه دل میگه برم برم، یه دل میگه نرم نرم
ماه گوگولی مگولی در آسمان
این گربهه که اینجاست
آدما
بستنی دایی غلام
انگشتای بیحس و یخ کردهی من
الان اینجا همه چیز قشنگه:)
امروز مفید بود:)
صبح که بیدار شدم خونه رو تمیز کردم
بعد رفتم نوبل آزمایش دادم
بعد رفتم دوچرخه مو از تعمیرگاه گرفتم
خریدای خونه رو انجام دادم
اومدم آشپزی و حمام و ناهار و لالا
عصرم پاشدم رفتم جاده سلامت
بعد تغییر مسیر دادم از ناژوون رفتم تا پل شهرستان
مسیر جدید قشنگی بود
همش از کنار رودخونه رد شدم
(پل مارنان، پل فلزی، پل آذر، سی و سه پل، خواجو و پل شهرستان)
بعدم برگشتم خونه
شام خوردم
و فیلم دیدم
فیلمش قشنگ نبود:)
بی وفا(Unfaithful)
الانم میرم لالا
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروز خیلی مفید بود:
مرکز مشاوره
کارگاه
بعدشم کربوکسی تراپی داشتم
اخر از همه هم خونه میم
تازه رسیدم خونه
خیلی خستم
میرم لالا
..
شب بخیر دنیا و آدماش:)
یه پروفسور خیلی معروفی هست
درزمینه روانشناسی
خیلی دلم میخواد کارگاههاش رو بخرم و ببینم
ولی هزینهاش یه مقدار بالاست
هزینه کارگاههای جامعش پنجاه تومنه:(
از صبح همکارام و دوستام بهم زنگ و پیامک که تبریک میگیم شوهر کردی، چرا ما رو دعوت نکردی و ازاین حرفا
اولش شاخ درآوردم
آخه چرا فکر کردین من شوهر کردم؟کی گفته؟
بعد داشتم توی ذهنم سرچ میکردم که من که مدتهاست باهیچ پسری حتی بیرونم نرفتم، که بگم توی خیابون منو دیدن
و فکر کردن مثلا شوهرمه
بعد که قضیه رو جویا شدم متوجه شدم بخاطر استوری اینستاگراممه
روز جمعه که زهرا و شوهرش اومدن بردنم سورپرایزم کردن
شوهرش، که فیلمبردار حرفهای هست
کلی عکس و فیلم قشنگ ازمون گرفت
بعد ادیت زد و یه اهنگ زیبا و بعدم استوریش کرد
منم فیلمه رو استوری کردم
توی فیلمه اول شوهر زهراست
بعد دستای من و زهرا که توی هم چفت شدن(به صورت بالا و پایین)
بعدم زهرا که بغلم کرده
زهرا قدش خیلی بلنده و جثهاش بزرگه
منم ریزه میزه
وقتی بغلم کرده و از نیم رخ شوهرش فیلم گرفته(و فیلم هم روی دور تند گذاشته)، فقط صورت من از نیم رخ مشخصه و زهرا مجهوله، برای همین فکر کردن یه پسر بغلم کرده:|
خلاصه آش نخورده و دهن سوخته:)
...
آخه من اینقد عقدهای ام که شوهرم بکنم فیلم بغل کردن و دست توی دست مون رو بزارم اینستا؟؟:/
من برم بخوابم
این دنیا ارزش بیداری بیش از این رو نداره!
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امشب با بچهها «کیک محبوب من» رو دیدیم
شب بخیر دنیا و آدماش:)
- چرا دلت نمیخواد توی رابطه باشی؟
- چون توی فرهنگ جنسی۲۰۲۴ دنبال عشق۱۹۹۰ میگردم.
زهرا که زنگم زد چلو گوشتم رو بار گذاشتم و با شوهرش اومدن دنبالم و رفتیم
منو برد یه جایی که شبیه یه تیکه از بهشت بود
گفت وقتی اومدم اینجا یاد تو افتادم و
با خودم عهد کردم حتما بیارمت
چندساعتی اونجا بودیم و کلی لذت بردیم
بعدم اومدم خونه دیدم چلو گوشتم حسااابی جاافتاده شده
هفت ساعت روی گاز بود
خیلی زیاد درست کرده بودم
زنگ زدم بقیه دوستامم اومدن
و همه به به و چه چه کردن
(همون اکیپ دهه شصتی که قبلا گفتم)
تاالان خونهام بودن
اینقد خندیدیم که حساب نداره
روز عالیای بود
خدایم شکرت
خدایم مااااچ
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
زهرا بهم زنگ زده
میگه بپوش بیام دنبالت
میخوام ببرمت یه جایی
میگم: کجا؟
میگه: نمیگم، فقط میخوام ببرمت کادوی معنوی بهت بدم
...
این روزا دور و بریام عجیب شدن
عجیب ترین شون هم آقای میم
خیلی رفتاراش مشکوکه
کلی حرف دارم که بنویسم ولی باید برم
فعلنی:)
یه اتفاقات عجیب غریبی داره برام میفته
که توی خواب هم بهش فکر میکنم!
فقط نمیدونم خوبن یا بد
...
شب بخیر دنیا و آدماش
امروز جلسهی فرمانداری بود
و منم باید صحبت میکردم
چهل نفر حاضر در جلسه بودیم
که پنج نفر حق صحبت داشتیم
و همه مرد، فقط دو نفر خانم بودیم
از فرمانداری و آموزش پرورش، بهزیستی، شهرداری و سازمان تبلیغات وووو
اولش استرس داشتم
من کوچکترین عضو جمع بودم...
قبل از صحبتم چندتا تنفس دیافراگمی انجام دادم استرسم کمتر شد و شروع کردم به حرف زدن
وقتی حرف میزدم استرسم فراموشم شده بود
بعد از اتمام جلسه یکی از کارشناسا اومد پیشم و گفت:
در کل این جلسهی دوساعته، فقط اون تایمی که شما صحبت کردی مهم بود، بقیهاش شعار بود
خداروشکراز پس این هم براومدم
بریم مرحلهی بعد:)
...
راستی!
امروز رفتم میدون نقش جهان
کلی محصول برای روتین پوستیم خریدم
...
شب بخیر دنیا وآدماش:)
از عصر تا الان مهمون داشتم
دوستام بودن
همه شون متاهل
همه شون دهه شصتی
دقت کردم با دهه شصتیها خیلی احساس نزدیکی بیشتری دارم
به دنیام نزدیکترن
البته دهه هفتاد(سالهای اولش)هم تک و توک :)
...
برم بخوابم که فردا واین هفته کلا کار زیاد دارم
هرهفته کارام کمتر که نمیشه هیچ، بیشترم میشه
شکر:)
شب بخیر دنیا و آدماش:)
این یک ماهی که سرم شلوغ بوده به گلام فقط آب دادم
و بقیه مراقبتها رو نرسیدم انجام بدم
همیشه گردگیریشون میکردم
باهاشون حرف میزدم
نازشون میکردم
دائم آبپاشی شون میکردم ووو
برای همین لوس بار اومدن
یا بهتره بگم هوش هیجانیشون بیشتر از بقیه گلاست:دی
یه ذره بیتوجهی کنم سریع برگاشون زرد میشه
...
مریم میگه گلای من خوبن
از همون اول بهشون بیتوجهی کردم الانم هیچی براشون مهم نیست
گلای تو نُنُرند:)
دختر چشم ابرو مشکی
که دل نمیده به هیشکی
تو محله مون نداشتیم که نداشتیم
:)
امروز انرژیم بالااااست
و مثبت:)
...
قالب وب خوشگل اگه پیدا کردین لینکشو بفرستید
قربون دست تون:)
خوشحالم
چون امروز کلخونه رو برق انداختم
غذا هم زیاد درست کردم
وفردا قرار نیست تمیزکاری وآشپزی کنن
و میشینم سر کارام وجواب پیامای عقبمونده مو میدم
...
امروز خیلی کار کردم
خستم اما راضیم
مهمونم داشتم
برم بخوابم
شب بخیر دنیا و آدماش:)