کارام تموم شده
پتوپیچ اومدم روی مبل لش کنم
یه ذره بیکلام گوش بدم و امروزم رو تخلیه کنم
که گوشیم زنگ خورد
سین بود
دوست و همکارم از یکی از نواحی مجاور
حالش بد بود و گریه میکرد
گفتم چی شده؟
گفت دانش آموزم خودکشی کرده دیروز
و مُرده...
...
سین مشاور مدرسه غیرانتفاعی هست
گفت کارنامهشو که گرفته دو تا نمرهی۹ داشته
مادرش کلی دعواش کرده و اذیتش کرده
قبل از اینکه بره خونه به بچهها گفته من حالم خوب نیست
برم خونه بابام منو میکشه
بچه ها جدی نگرفتن
رفته خونه و با یه عالمه قرص و شربت خودشو از این دنیا کَنده!
...
تک فرزند
مامان باباش کمالگرا که فقط پول خرجش کنن
تا زورکی دکتر بشه
تا پزش رو بدن به همه
میگفت بارها اومده پیشم میگه:
مامان بابام میگن تو زشتی
تو احمقی..بی ارزشی
حیف این همه پول که خرجت کردیم و ...
...
دیگه گریه کمه !
«ز» و «ح» مدتیه که اختلافاتشون اوج گرفته و به فکر طلاق هستند
دیشب شام اومدن خونم
اولش مودشون خوب بود و میگفتیم و میخندیدم
اما بعد از شام که نشستیم به حرف زدن اوضاع خراب شد
بحث کردن و بحثشون بالا گرفت
توی اصول حرفهای مشاوره میگن نباید هیچوقت به آشنایان و نزدیکانت مشاوره بدی، چون احساسات شخصیت هم ناخودآگاه وارد ماجرا میشه و آسیب میزنه
دیشب هردوشون با من حرف میزدن و میخواستن بهشون حق بدم اما اغلب ساکت بودم و خیلی کم حرف زدم
فقط گذاشتم حرف بزنن تخلیه بشن
من اجازهی دخالت توی زندگیشون رو ندارم
آخرش هم ز نرفت خونهشون و خونه من خوابید
...
دیشب نزاشتم ظرفای شام رو بشورن و گفتم بشینیم دور هم گپ بزنیم
عصر که از سرکار اومدم له بودم
در رو باز کردم دیدم خونه ترکیده
آشپزخونه رو هوا ولی نتونستم کار کنم و بیهوش شدم و
خوابم برد
عصر بیدار شدم سه ساعت خونه تمیز میکردم
یه عالمه ظرف شستم
اجاق گاز رو تمیز کردم
جارو و تی و گردگیری و مرتب کردن خونه و زبالهها
آخرشم رفتم دوش گرفتم
و نیم ساعته از حمام اومدم لش افتادم روی مبل
همه جا برق میزنه و حالم بهتره
...
امروز خسته شدم
بیشتر از نظر روحی...
واقعا روانشناسی کار طاقت فرسایی هست
آقای ط که از بهترین همکاران روانشناسم هست
امروز بعد از اتمام کار دیدم توی حیاط مغموم نشسته
رفتم پیشش گفتم هنوز درگیر مهدی هستی؟
چشاش بغض داشت. گفت چندروزه میرم نواحی مختلف و
همه شون کیس خودکشی و همه شونم بچه هستن
...
چرا دنیای این روزا این شکلی شده؟
آدم داره آدم رو میخوره..
...
تو چه خبر؟تعریف کن
از امروزت بگو..
مثل من وحشتناک بود؟
امروز یکی از دردناکترین روزای کاریم بود
یه مراجع داشتیم که اسمش مهدی بود. یه پسر چهارده ساله که با شکایت مدیر مدرسه که زده با سنگ سر یکی از بچهها رو شکونده ارجاعش دادن به ما
مهدی وقتی یه ماهش بوده مادرش ولش میکنه و میره و دربدترین شرایط روحی.، جسمی و مالی با پدرش میمونه و بزرگمیشه، پدرش اختلالات زیادی داشته و بلایی نبوده که سر این بچه نیاره
اینقدر دلخراشه که جزئیاتش رو نمیگم
توی اصول حرفهای مشاوره است که هیچ وقت مراجع نباید اشک مشاور رو ببینه و باید خودمون رو جمع کنیم و احساساتی نشیم و نزنیم زیر گریه. حتی اگه بدترین چیزا رو شنیدیم
اما امروز نشد...نتونستم، من و دوتا مشاور دیگه، خانم میم و آقای ط هر سه داغون شدیم و زدیم زیر گریه
مهدی وقتی داستانش رو برام میگفت خیلی دلم میخواست زار بزنم اشک توی چشام اومد اما بغضمو قورت دادم و نزاشتم چشام گریه کنه اما وقتی رفت نتونستم جلوی گریهمو بگیرم و گریهام بند نمیومد
آقای ط و خانم میم هم نتونستن و جلوی خودش زدن زیر گریه
واقعا خدا اینا رو میبینه و سکوت کرده؟؟؟
کاااااش خیلی از آدما عقیم بودن
از وقتی مهدی رو دیدم صورتش جلوی چشامه، اشکاش، لکنتش که بخاطر استرسش بود که میگفت بابام امشب منو میکشه...چقدر بی پناه و معصوم بود
خیلی دلم میخواست امروز بغلش میکردم اما اینم جز اصول حرفهای نیست...
تنها مراجعی بود که اینقدر منو تحت تاثیر قرار داد
...
خدایا!
پس تو کجای زندگی مهدی هستی؟؟؟؟؟؟
امروز توی کلاس، دکتر ف تکنیک تصویرسازیِ یه خاطرهی بد رو روی من اجرا کردند
دهنم سرویس شد
تا نیم ساعت چشم بسته داشتم گریه میکردم
ولی آخرش آروم شدم:)
...
از شدت خشم و غمم خیلی کاسته شد:)
هروقت حالم بده
باید اطرافم رو خلوت کنم
بشینم فکر کنم
بنویسم
تحلیل کنم
تا آروم بگیرم
مثل امشب
بعد مدتها نشستم به فکر و نوشتن
آروم تر شدم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
وقتی بزرگتر میشی متوجه میشی دیگه
دلت نمیخواد دیوانه وار عاشق بشی
دلت میخواد آروم عاشق بشی،
با ثبات عاشق بشی، درک بشی و امنیت داشته باشی
پارتنرت باید از نظر ذهنی بهت آرامش و اطمینان خاطر بده
نه اضطراب و حملههای عصبی کوچیک...
دیشب هر کیو توی خیابون میدیدم یا آش دستش بود یا خرس و گل!
دوباره رفتم توی پیله:)
+پیام گذاشتم توی گروه که این یک دو هفته کسی کارم نداشته باشه...
آخیشششش:)
جالبه جدیدا اونایی که طرحواره استحقاق در نوع شدید در حد خودشیفتگی دارن، خیلی با من به کنتاکت میخورن
چون طرحواره ایثارم رو دارم درمان میکنم
و میدونم چه جوری باید با استحقاقیها برخورد کرد
...
بابا من اومدم موزم رو بردارم برم
چرا همش به پروپام میپیچه؟
رفتاراش کاملا دوسویه است!
یه چیزایی دارم حس میکنم!
اکیپ مثل بازی مافیا شده!
...
مافیا مشخصه، سجاد!(و مشخصه که به من حس بدی داره و از من لجش میگیره)
نقاب داره و پشت دست حامد بازی میکنه
منم شدم دکتر شهر!
زهرا کاراگاه!
میم هم شهره ولی آگاه!
...
البته تا اینجای ماجرا فعلا نقشها همینه
...
دلم میخواد دوباره برم توی پیله
شاید رفتم:)
...
امروز اولین جلسه کلاس تنظیم هیجان
از وقتی از کلاس اومدم بیرون توی فکرم
تفکر بایدم!
امروز وقتیکه رفتم کلاس دکتر ف
سوپرویژن cbt
اسمم رو با یه سری نوشته روی وایت برد استاد دیدم!
خونه مریم بودم
داشتم ظرفای ناهار رو میشستم
یهو حس کردم قلبم توی حلقمه
و بدنم از داخل لرزید
نتونستم ایستاده بمونم
همونجا کف آشپزخونه نشستم
و تا یکی دوساعت پیش حالم بد بود
جدیدا خیلی تپش قلب میگیرم
...
اومدم خونه
داشتم سودوکو حل میکردم و بیکلام باران گوش میدادم
یهو دیدم بی دلیل اشکام سرازیر شده
نمیدونم چمه؟
احساس سنگینی دارم روی قلبم
انگار روحم خسته است
تنم هم...
...
اما الان باید از پس زندگی بر بیام
نباید از حرکت بایستم
بعدا حسابی خودمو تخلیه میکنم
...
دیروز یه آدم فضول رفت روی مخ بابام
و دوباره بهم استرس وارد کردند
...
خداروشکر فردا رو تعطیلمون کردن
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروز آقای کاف، همکارم زنگم زده بود
که استعلام مصاحبهاش رو از استان بگیرم که قبول شده یا نه
بعد گفت: یه چیزی میگم بین خودمون باشه
گفتم: چی؟
گفت: رفتم اداره کل آقای الف گفت آرام رو که مدیر کردیم یکی از همکاراتون اومد اینجا اعتراض کرد که منو باید مدیر میکردین و ...
هرچی فکر میکنم نمیتونم حدس بزنم کی بوده که نخواسته من مدیر باشم
نمیتونم به هیشکی شک کنم واقعا
به آقای کاف گفتم: آواز دهل شنیدن از دور خوش است
هرکی بوده بگید بیاد سال دیگه به جای من مدیر بشه
عطایش را به لقایش بخشیدم
ساعت یازده شب زنگم میزنن فلانی فرار کرده از خونه
ساعت سه ظهر جمعه زنگم میزنن فلانی خودکشی کرده
دائم باید در دسترس باشم
واقعا فکر کردن من چیکار میکنم ک حسادت میکنن؟
ماها همیشه درگیر خطاهای ذهنی ایم
مرغ همسایه همیشه غازه برامون و همیشه نالان و ناراضی!
امروزی که گذشت:
میتونم بگم امروز ترکوندم
از صبح تا ظهر پشت سیستم گزارشاتم رو تجمیع کردم ارسال کردم به استان
تمیزکاری خونه و اشپزی
یه سری قورباغه قورت داده نشده داشتم که قورت دادم
سه ساعت ورزش کردم(دوچرخه)
دوساعت درس خوندم و نوت برداری کردم
یه جلسه سوپرویژنم تموم کردم
یه کارگاه تنظیم هیجانم ثبت نام کردم
یه نوبت اورژانسی از دکتر میم گرفتم:))
اخرشم خودمو بردم بستنی دایی غلام دوباره:)
خستم
اما خستهی خوشحال
خستهی خوشحال، ینی خستگی تن از پرداختن به کاری که دوستش داری
+کامنتا رو وقتی زنده شدم جواب میدم:)
تجربه بهم ثابت کرده که اگه بخوای یکیو خوب بشناسی
اول از نمای خیلییی نزدیک
بعد از نمای دور تماشاش کن
یه مدت باهاش قاتی شو
بعد فاصله بگیر و از دور حرکاتش رو تماشا کن
این خیلی بهت دیتا میده
جهانبینیاش درمورد خودش، دنیا و دیگران
و...
افتاده توی سرم برم موهامو چتری بزنم
باگ من اینه که هم دوست دارم موهام بلند باشه
هم چتری باشه
تاخالا جرات نکردم برم کوتاه کنم و چتری بزنم
البته بچه که بودم یه بار این کار رو برام کردن
بهم میومد
بنظرم الانم بهم میاد
ولی خب بدیش اینه که دلم میخواد همزمان موهام بلند هم باشه
..
بزنم یا نزنم؟:)
هم دلم تنوع میخواد هم بلند بودن رو:/
کیبورد لپتاپم حروف فارسی رو نداره و فینیگیلشه
جالبه هروقت میخوام تایپ کنم
اگه نگاه به دکمهها کنم و تایپ کنم اشتباه تایپ میکنم
اما هروقت از حفظ میزنم و نگاه به دکمه نمیکنم درست مینویسم
...
از صبح تاحالا سرفه میکنم
مسموم شدم با وایتکس و مایع من:/
...
دلم برای توی خونه بودن تنگ شده بود
از بس همش بیرونم:)
..
پاشم برم سخت ترین کار دنیا رو بکنم
ینی موهامو سشوار بکشم:/
الان:
وی و دوچرخهاش روی پل مارنون
با بیکلام ارمغان تاریکی
در حال تماشای ماه:)
...
چقدر دلم برای این سکانس تنگ شده بود
از خواب عصر که بیدار شدم خورد و خاکشیر بودم
خونه تاریک بود
بدنم کوفته
و اصلا حسش نبود پاشم
اما یهو یادم اومد که توی یخچال شیرکاکائو دارم
مثل فنر پاشدم
به عشق شیرکاکائویی که منتظرم بود تا بخورمش:)
+ تاثیری که شیرکاکائو روی وی دارد خیلی از آدمها یا اتقاقات ندارند:)
امروز شلوغ پلوغ من
+خودکشی، مدرسه ع، اولین فوریت، بهزیستی، حراست، کلانتری، اورژانس
کلاس عصرم، خریدای خونه و...