این پسردایی منم خلهها
پیامم داده که نیاز به مشاوره دارم و حالم خیلی بده
بیام اصفهان حضوری بحرفیم؟
واقعا فکر کرده من تنهایی راش میدم خونم؟
کلا سالی سه بار هم نمیبینمش الان یادش اومده دختر عمهاش روانشناسه؟
و چه جوری تونسته فکر کنه شب توی خونه با یه پسر اونم فامیل میخوابم؟
خوبه مذهبی و هیئتی هم هست
خواهرم گفت: بپیچونش بگو مدرسه دارم و ..
گفتم نه اتفاقا باید رک بگمش کار درستی نیست و اخلاق حرفهای هم بهم اجازه نمیده به دوست و آشنا مشاوره بدم
اگه الان بپیچونمش دوباره یه چند وقت دیگه میگه بیام اصفهان پیشت؟
ولی وقتی قاطعانه مرزگذاری کنم دفعه بعد دیگه تکرار نمیکنه
منم یه ویس بهش دادم و گفتم نه و ...
میخواد ناراحت بشه؟
اصلا برام مهم نیست
مهم خودمم:)