امروز خیلیییی خسته شدم
هنرستان بودم
و از صبح که رفتم مراجعینم کیسهای داغون بود
از فرار از خانه و اعتیاد بگیر تا خودکشی و...
تااینکه مدیر مرکز مشاوره زنگم زد
گفت یه کیس فوریت برات دارم که باید سریع ببینیش
گفتم خب من فردا مرکز میام
گفت نه دیره، امروز کجایی؟
گفتم فلان هنرستان
گفت مراجع رو میفرستم اونجا بیاد ببینتت
گفتم : وا، خب بدین به بقیه همکاران مرکز که امروز هستند:|
گفت نه تو با این کیسها بهتر میتونی ارتباط بگیری
گفتم باشه بفرستید تا ببینمشون
بعد یه ساعت اومدن
و سختترین کیسی بود ک تا حالا داشتم
چهار پسر به صورت بسیار فجیعی به یه دختر کلاس هفتمی تجاوز کردند و با چاقو زدنش و هررررررکاری که میتونستند با این دختر بدبخت کردند
جزییاتش رو که میگفت بغض کرده بودم و تمام تلاشم این بود ک گریه نکنم
واقعا سخت بود
دختره از وقتی بهش تجاوز شده چندبار خودکشی کرده
وهنوز هم دوس پسرش رو که عامل اصلی تجاوزه و اون سه نفر دیگه رو آورده تا به دوس دخترش تجاوز کنند رو دوسش داره...
از اون پروندههاست که اگه رسانهای بشه مثل توپ صدا میکنه
خلاصه یه دو ساعت باهاشون حرف زدم
تا زنگ تعطیلی مدرسه زده شد
توی راه خونه بودم
ک گ زنگم زد
داشت از شدت درد گریه میکرد
وقتایی که حالش بده (جسمی یا روحی) میاد خونه من
گفت میشه بیام پیشت ماساژم بدی تا خوب بشم؟
و من خسته و داغون بود و سردر هم داشتم اما گفتم باشه بیا
اومدم خونه اون قبل از من رسیده بود
ناهارش رو دادم بعدم ماساژش دادم
اینقدر آروم شد تا خوابش برد
عصر ساعت هفت بیدار شد
شوهرش زنگش زد و حالش رو پرسید و گفت خوب شدم پیش آرام...
بعدم بلند شدم خونه رو تمیز کردم و کلی ظرفا رو شستم و خریدای خونه رو کردم
و اومدم ناهار فردا رو بپزم که پ زنگم زد
گفت میای؟
گفتم باشه، اومدم ظرفاشو شستم و ناهار فرداش رو پختم و الان جنازهام
..
تازه امروز نیتم این بود عصر فقط واسه خودم تایم بزارم
برم ورزش و ...