اینقدر خستم
اینقدر خستم
اینقدر خستممممم
ک تهوع گرفتم!
بعد از روز پرکار و پر مراجع توی هنرستان
رفتم خونه دوستم تا بچهاش رو نگه دارم و بره جایی
از عصر تا شب بچش پیشم بود
بردمش بیرون چرخیدیم
بعدم آوردمش خونه کلی باهاش بازی و ... تا بهونه مامانش رو نگیره
خونه دوستمو جمع و جور کردم و یه اشپزخونه پر ظرف رو شستم
و تازه رسیدم خونه
...
من میرم بمیرم:/
شب بخیر دنیا و آدماش