دیروز بود ک اومدم برا مامانم فیلم بزارم
حال و هواش عوض بشه روز جمعه...
اول فیلم جاندار رو گذاشتم
فیلمش اینجوری بود ک عروسی تبدیل به عزا شد و یه جَوون اعدام شد
مامانم دائم توی فکر پسره بود و غصهاش رو میخورد
گفتم ولش کن، بزار آی فیلم براش بزارم
فیلم مورد علاقهاش « آسمان همیشه ابری نیست» داشت پخش میشد
براش گذاشتم، ک توی این قسمت یکی از دخترای داستان مامانش مُرد و سر قبرش داشت زار میزد
گفتم ای بابااااا
دوباره مامانم ناراحت شد و غصه میخورد
اومدم فیلم یه شبکه دیگه رو بزارم
دیدم « یه حبه قند» داره پخش میشه
فضای فیلم و خونههاش و اینکه همه دور هم بودن، حال خوب کُن بود
گفتم خب خوبه همینو ببین
که دیدم دایی داخل فیلم با یه حبه قند خفه شد و مرد
و مادرم رو دیدم که داره گریه میکنه:|
تی وی رو خاموش کردم گفتم: اصلا لازم نکرده فیلم ببینی هوات عوض بشه
روضه گوش میدادی کمتر تلفات داشت
تو هر فیلمی یه مرگ و میر بود:/