مامانم اینجوریه که از بخور و بخواب بدش میاد
و الان که باید استراحت کنه اذیته
باید همیشه حس مفید بودن بکنه
دیروز گفت برو وسایل پنیر بخر برات پنیر درست کنم
پنیراش خیلی خوشمزه میشه:)
گفتم باشه میرم میخرم ولی موقع درست کردن خودم کمکت میکنم ک بهت فشار نیاد
ساعت پنج و نیم شیش عصر بود دوچرخه رو برداشتم برم نمک درشت و مایهی پنیر و شیر بخرم تا برام درست کنه
تا از خونه زدم بیرون باد شروع به وزیدن کرد
رفتم لبنیاتی شیر خریدم
باد تبدیل به طوفان شد
خیلی شدید خاک و همه چیز هوا بود
روی دوچرخه بودم شیر از یه طرف
صندلی که پام بود از یه طرف
شالم از یه طرف دیگه
کلا تو هوا بودم و برای اینکه آشغال نره تو چشام، یه چشمم رو کامل بسته بودم، اون یکی چشمم هم نیمه باز بود
به سختی داشتم میرفتم
دقیقا شبیه این سکانسهای فیلم مجید مجیدی بودم
که بچهها یه کاری میخواستن بکنن و تا انجام بدن صدتا اتفاق براشون افتاده بود
خلاصه شیر رو خریدم و اینقدر باد شدت گرفت که برگشتم دم خونه شیر رو تخویل مامانم دادم
و هرچی گفت بیا داخل نرفتم
از رو نرفتم
و گفتم باید برم بقیه وسایل رو بخرم
قشنگ شمردم برای اینکه مایهی پنیر و نمک درشت بخرم ده تا مغازه رفتم
از لبنیاتی بگیر تا افق کوروش، سوپری، فروشگاهها، نونوایی و عطاری تا تونستم مایهی پنیر و نمک درشت بخرم
لعنتی اصلا پیدا نمیشد
خلاصه خریدیم و با کمک هم پنیر درست کردیم
و صبح باهاش لقمهام رو درست کردم و جای همگی خالی خوردم
...
امشب قرار بود ماست درست کنیم
دوچرخه رو برداشتم اومدم بیرون
هوا صاف بود
گفتم خب خداروشکر امشب مثل آدم میرم خرید میکنم:)
تا راه افتادم یه قطره بارون روی لپم افتاد
خوشحال شدم:)
تا به خودم بجنبم بارون جون گرفت
باز رو دوچرخه بودم باد و بارون شدت گرفت
یه جاییش دیگه بارون دونه درشت شد و شدت گرفت
و لرز منو گرفت(لباس کم پوشیده بودم)
گفتم خدایا! بخاطر مامانم سرما نخورم الان...
خلاصه تا دوباره شیر بخرم و برم نونوایی، نون تازه بربری بخرم خیس شدم
سه کیلو شیر با نونا و آسفالت خیس و لغزنده
بازم مثل فیلمای مجید مجیدی:|
رو هوا بودم:))))
شالم افتاده بودم(برای حجابش برام مهم نیست، بحث سرما بود ک موهام خیس شد)
و باد و بارون رقابتی داشتن میزدن:))
بازم رسیدم خونه
و بارون قطع شد:)
...
خدایم!
من فردا عصر خونه میمونم و نمیرم خرید
فعععک نکنم باد و بارونت رو فردا بفرستی:))
میزاری روزایی ک بار شیشه دارم و میفرستیشون:)
دو روزه نرفتم مدرسه
و قراره بعدا جبران کنم
...
امروز صبح که بیدار شدم لباسمو پوشیدم و آروم از خونه زدم بیرون
مامانم خواب بود
رفتم چهار کیلو اسفناج خریدم(امان از جو زدگی)
اومدم صبحانه مامانم رو آماده کردم و بهش دادم، غذای ظهر رو گذاشتم، ظرفا رو شستم و نشستم پای اسفناجها
پاک کردن و شستن و فریز کردنشون خیلی وقت گرفت
اما خب راحت شدم و تا مدتها دارم...
ظهرم آلو اسفناج خوشمزه رو خوردیم و مامانم رو بردم دکتر، دکتر گفت عملش خوب بوده و اومدیم خونه
دوباره رفتم خریدای خونه رو انجام دادم
جارو کردم، ظرفا رو شستم، شام رو آماده کردم و خوردیم، دوش گرفتم
خونه رو مرتب کردم، ناهار فردا رو گذاشتم که آماده باشه و الان لِه ترین آدم دنیام
کمرم داره تیر میکشه از خستگی...
اما راضیم:)
...
دیروز که من هنرستان نبودم بین دانشآموزا دعوای ناموسی شده و همدیگه رو تیکه پاره کردن
(عکساشون رو که دیدم از این همه خشونت در تعجب بودم)
مدیر بهم زنگ زد میتونی بیای مدرسه؟
گفتم: نه، مامانم تنهاست و به جاش چهارشنبه میام
تازه جلسه شورای دبیران هم گذاشته بود و گفته بود باید بیای برای مجمع صحبت کنی
گفتم نمیتونم و فایل صوتی میزارم داخل گروه
خوشبختانه مدیر باهام همکاری کرد و دیروز رو گذروندیم
هرچند که برای این دعوای وحشیانهی بچهها، تا چند ساعت درگیر تماس و ویس و ... بودم
مدیر میخواست اخراجشون کنه
گفتم دست نگه دار
با اخراج اینا نه تنبیه میشن نه درمان
فقط والدینشون ناراحت میشن
وگرنه اینا از خداشونه چند روز نیان مدرسه
...
فردا میرم مرکز مشاوره
و روزم سبکتره
...
کم کم میخوابم دیگه
دیروز بود ک اومدم برا مامانم فیلم بزارم
حال و هواش عوض بشه روز جمعه...
اول فیلم جاندار رو گذاشتم
فیلمش اینجوری بود ک عروسی تبدیل به عزا شد و یه جَوون اعدام شد
مامانم دائم توی فکر پسره بود و غصهاش رو میخورد
گفتم ولش کن، بزار آی فیلم براش بزارم
فیلم مورد علاقهاش « آسمان همیشه ابری نیست» داشت پخش میشد
براش گذاشتم، ک توی این قسمت یکی از دخترای داستان مامانش مُرد و سر قبرش داشت زار میزد
گفتم ای بابااااا
دوباره مامانم ناراحت شد و غصه میخورد
اومدم فیلم یه شبکه دیگه رو بزارم
دیدم « یه حبه قند» داره پخش میشه
فضای فیلم و خونههاش و اینکه همه دور هم بودن، حال خوب کُن بود
گفتم خب خوبه همینو ببین
که دیدم دایی داخل فیلم با یه حبه قند خفه شد و مرد
و مادرم رو دیدم که داره گریه میکنه:|
تی وی رو خاموش کردم گفتم: اصلا لازم نکرده فیلم ببینی هوات عوض بشه
روضه گوش میدادی کمتر تلفات داشت
تو هر فیلمی یه مرگ و میر بود:/
امشب دوستام اومدن بهشت کوچکم و مامانم رو دیدن
دختر سین با مامانم رفیق شده بود:)
چقدر به مامانم میومد مامانبزرگ مهربونی باشه و
نوه داری کنه
نمیدونم نوه دار میشه یا نه
داداشم ک میگه ازدواج نمیکنه
خواهرمم میگه با همسرش توافق کردن بچه نیارن
البته من فعلا مشکلی با بچه دار شدن ندارم
فقط دست تنهام:دی
...
سین بعد از ماساژ گرفتنش اومد خونه پیش ما
مامانم کمرش خیلی درد میکرد
منم ماساژش دادم
از وقتی ماساژش دادم هر ثانیه میگه خدا خیرت بده
کمرم خیلی خوب شده
ب سین میگم خیلی دوست دارم ماساژ بشم ببینم چ حسی داره
همه تون فقط میاید ازم ماساژ میگیرید
هیچ کدومتون تاحالا ماساژم ندادین
منم باید برم پیش فلان خانم ماساژم بده
میگه نه تو نرو، طرف دهنش سرویس میشه تا
بخواد ماساژت بده
میگم چرا؟
میگه چون بدنت همش عضله است زیادی انرژی میگیری
ولی خدایی ماساژ لازمم
از صبح تا حالا کلییی کار کردم
و پاهام و کمرم خسته است
...
امروز مهوش جون هم توی اینستا ریکوئستم داد
به پ ک گفتم کلی خندید
...
دلم برای ورزش کردن به شدت تنگ شده
معتادش شدم
مامانم هی میگه چرا نمیری ورزش؟
بخاطر من خونه نمون
اما خب دلم نیومد تنهاش بزارم
هروقت ک رفت اولین کاری ک میکنم سفت و سخت میرم سراغ ورزش
الان ک هست از وجودش بهره میبرم:)
...
بدون ورزش احساس کپک بودن میکنم:/
...
خوشحالم که شنبه نمیرم مدرسه
هرچند که قبلش جبرانیش رو رفتم
و شنبه باید مامانو ببرم عمل کنه
اما خب همین ک شیش پا نمیشم برم مدرسه خوبه
...
شب بخیر آدما
از شیش صبح تاحالا دارم تو تختم وول میخورم
آخه چرا باید روز تعطیل شیش پاشم؟
واقعا این چ وضعشه ...
یه چیزی بگم و برم بخوابم؟
من از الان دلم براتون تنگ میشه...
برا همه تون...برای این حال و هوا و فضا...
اگه یه روزی نشد دیگه ارتباط بگیریم و اینجا تو سر و کله هم بزنیم بدونید من دلتنگتونم...
...
این هفته هم از شنبه تا چهارشنبه نارنگیم ته کولهام بود و فرصت نکردم زنگ تفریح مدرسه بخورمش
...
اینقدر خستم مسواک نزدم
...
شب بخیر دنیا و آدماش
آها
یادم اومد چی میخواستم بگم
یه هفته دیگه آزمون دارم و هیچی نخوندم
دکتر ترکمان همش میگه آزمون امسال رو خیلی سخت میگیرن و نخونده نیاید سر جلسه
قصدم این بود ک دو سه هفته آخر که نزدیکه به تایم آزمون بکوب بشینم منابع رو بخونم و برم سر جلسه
اما خب ماجرای عمل مامانم پیش اومد و من هیچی نخوندم
فکر کنم اولین باره که هیچی نمیخونم و میخوام برم آزمون بدم:)
این دوهفتهای که گذشت واقعا سریع گذشت
متوجه زمان نبودم
کارای مدرسه و جلسه و کلاسام
و عصر تا شبم وقت گذرونی با مامانم
...
برای شنبهی هفته آینده مرخصی گرفتم
و امروز به جای شنبه رفتم هنرستان
مامانم عمل داره و باید ببرمش کلینیک
...
در برگزاری جلسات اولیا همیشه کمالگراییم میزنه بالا
چند هفته بود جلسه اولیا رو به تعویق مینداختم
چون جلسات انرژی و وقت زیادی ازم میگیره
اینکه مطالب جدید باشه و بیشتر حالت کارگاهی باشه تا سخنرانی...
و این هفته خودمو توی دل ماجرا انداختم
علی رغم اینکه اصلا دلم نمیخواست جلسه اولیا رو برگزار کنم
به مدیر گفتم اطلاعرسانی کن تا این هفته انجام بشه
و دیروز که انجام شد و قورباغهام رو قورت دادم حالم خوب شد
وقتایی که زیر دوش نیستم
یه پام رو زیرش نگه میدارم که آب هدر نره
تو واسه نجات زمین چیکار کردی؟
:)
مامانم داشت از آیفیلم یه فیلم میدید
داشتم رد میشدم ک گوشم رفت سمت یه دیالوگ
آخوند داخل فیلم میگفت: خداوند تو را رها میکنه، به این صورت که هرچقدر پول و مادیات بخوای بهت میده تا از یاد خودش غافل بشی
...
چندشم شد
آخه این چ نوع استدلالیه؟
چرا غیرمستقیم سعی دارن فقر رو فضیلت جلوه میدن؟؟
...
خدایی که اینا دارن معرفی میکنند خدا نیست...
پر از طرحواره و کینه و نقشه است
منتظره خطا کنی تا ...
با مامانم نباید فیلم ببینم!
همش خودش رو میزاری جای اون شخصیت فیلم که مشکل داره و از شدت همدردی اعصابش خورد میشه...
«مردعینکی» رو که طنز هست براش گذاشتم
اعصابش خورد شد و دلش برای بهرام افشاری میسوخت:/
باز اومدم فیلم « بید و باد» از عباس کیارستمی رو براش گذاشتم
اینقدر استرس کشید که وسطش اعصابش خورد شد رفت نمازش رو بخونه:))))
کلا باید فیلمی براش بزارم که همه چیز گل و بلبل هست و همه حالشون خوبه:|
یه وام گرفتم
و نمیدونم باهاش طلای دست دو بخرم
یا دلار
یا وسیله برقی چیزی؟!