به شدت ویار شیرینی کردم
و ندارم توی خونه:)
خیلی وقتا خوابای من پس زمینهاش یه آهنگه
خواب دیشبم که محتواش خیلی عجیب غریب بود
آهنگ طرفدار شادمهر بود
جالبه خیلی وقته این آهنگو گوش ندادم ولی اومد تو خوابم
همش این قسمتش پلی میشد:
« هر چی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نداشت
بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت
منو نمی شه حدس زد با این غرور لعنتی
هیچوقت نخواستم ببینیم تو لحظه ی ناراحتی»
عاشق وقتایی هستم که عود میزارم
و با دودش بازی میکنم:)
...
دود قشنگه
مثل باد
مثل ماه
مثل بوی کاهگِل
مثل بغل
مثل غم
دیگه مثلِ...؟
آخجووووون
موفق شدم
ماااااچ به خودم
بالاخره این کارگاهم رو تموم کردم
همه ویساشو گوشدادم و دقیق نوت برداری کردم
این موفقیتم حاصل بارها مهمانی نرفتن وفیلم ندیدن و توی خونه موندن بود
آخیشششش
قورباغهی بزرگی بود که قورتش دادم
من تهدید رو تبدیل به فرصت کردم
خونه موندن رو تبدیل به فرصت کردم:)
و دو تاکارگاهم رو تموم کردم
...
برم خودمو مهمون کنم به یه دمنوش و
بیکلام دلنشین در هاله ای از نور لایت:)
...
کمر و گردنم درد میکنه از بس نشستم و نوشتم
اما عاااالیم:)
رفتم در خونه رو باز کنم
میبینم در از پشت قفله
ناخودآگاه یه لبخند اومد روی لبم
بعد یادم میاد که دیشب دوستم خونم بوده
پس وقتی از خونم
رفته در رو پشت سرش قفل کرده
چون میدونسته پلهها رو نمیرم بالا برای قفل در
حس خوبی اومد توی دلم
...
چقدر خوبه که یهو بفهمی یکی حواسش به تو بوده
وقتی خودت حواست نبوده:)
خدایم!
میشه امشب بیشتر مراقبم باشی و دزد نیاد؟
حالشو ندارم بااین پام پلهها رو برم بالا و در رو قفل کنم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
خیلی اهل تلویزیون نیستم
ولی از بس توی اینستا تیکههای فیلم زیرخاکی رو برام فرستادن، خوشماومده علاقمند شدم ببینم
واقعا فریبرز و پری خانم یه ترکیب برنده هستن:)
از وقتی قالبم خوشگل شده
بیشتر دلم میخواد پست بزارم:)))
امشب دوستام(همون اکیپ همیشگی مون)
دورهمی داشتند خونه سین
هرچی زنگ زدند بیا نرفتم
حتی ز و همسرش اومدن دم خونه ک بپوش بریم
گفتم خستم و حسش نیست
و نرفتم
...
همین گوشهی دنج مرا بس است
گاهی حوصله جمع نیست:)
اونقدری که بین من و بابام راز هست
بین من و مامانم
و مامان بابام راز نیست
اکثر دوستای من بچه پولدارن
اوضاع مالی خودم بد نیست و خداروشکر دستم به دهنم میرسه اما به گَرد پای دوستام نمیرسم خخخخ
البته حساسم نیستم
ولی رابطه با بچه پولدارا جالبه
خیلی وقتا خندهام میگیره از اینکه هیچ درکی از شرایط بقیه ندارن و نمیدونن
مثلا چندروز پیش یکیشون بهم گفت:
آرام! تو چرا خونه از خودت نداری؟
دختر یه خونه بخر دیگه، باهمین پولهات
(حالا من نمیدونم از کجا فکر کرده من پولهااا دارم خخخ)
وی در ادامه افزود:.ببین آرام! آدم اگه بخواد میتونه
من با همین پولایی که شوهرم ریخت و پاش میکرد و دورریزش بود رفتم یه واحد آپارتمان خریدم اجاره دادم
کاری نداره که
تو هم پس انداز کن همین پولات رو یکی بخر کم کم
..
معمولا وقتی میبینم طرف خیلیییی از ماجرا پرته
اصلا بحث نمیکنم
منم درجواب بهش گفتم:
راست میگی منم باید کم کم خودمو جمع و جور کنم و یه خونه بخرم، بسه مستاجری:)
دیشب به میم گفتم بیاد خونم
و به یه بهانهای نگهش داشتم و شب خوابید
میم همونه که حس میکردم یه مدته نسبت بهم حساسه
خشم داره و خیلی تیکه میپروند بهم
بقیه هم فهمیده بودن و دائم بهم میگفتن این چرا با تو این مدلی شده؟!؟
...
خلاصه فضا رو براش آروم کردم تا حرف بزنه
حالش خیلی بد بود
فقط اشک میریخت
بعد که خوب شد کلی خندیدیم باهم
...
دیشب دوباره این جمله توی ذهنم پررنگتر شد
جملهای که میگه:
تا حالت بد نباشه، حال بقیه رو بد نمیکنی
کسی که خودش مشکل داره با بقیه میجنگه
...
ما ایرانیا سخت ترین کار برامون حرف زدنه
برای همین ازش فرار میکنیم
...
من تاجایی که تونستم همیشه حرفم رو زدم
هیچوقت هیچی توی دلم نمیمونه
یاد ندارم که نشسته باشم و فکر کرده باشم که کاش چندسال پیش یا فلان جا فلان حرف رو به طرف میزدم
برای همین پروندهی باز توی ذهنم ندارم
درعوض پروندههای جدید باز میکنم و میبندم خخخخ
...
فرزندانم!
حرف بزنیم با هم.
هوای تمیز نداریم
برق نداریم
گاز نداریم
پول نداریم
اینترنت نداریم
...
اشکال نداره
خداروشکر، درعوض کمپ ترک بی حجابی داریم
دقت کردم پام وقتی توی گچ نبود کمتر درد میکرد
تا الان که توی گچه:/
قالب وبم بهم ریخته
اما انگار برای یه سِریاتون درست نشون میده
جالبه!
...
به مری گفتم بیاد خونم امشب
به بهانه اینکه کارش دارم گفتم بیاد بخوابه
میخوام باهاش حرف بزنم
باید درکش کنم
افسرده است
البته تا حدی که بهم آسیب نزنه
اگه پدر یا مادری نداری که دائم بهت بگن ازدواج کن
سه هیچ از من جلوتری
:(
بابای منم هرچند وقت یه بار یادش میاد که منو شوهر بده
امشب رگش(رگ شوهردادن من) زده بود بالا
ول کن ماجرا هم نبود
سعی میکنم درکش کنم
که توی مخیلهاش نمیگنجه دخترش تنها
توی شهربزرگ زندگی کنه
اما نمیتونم الان...
میگه کم کلاس برو
بسه دیگه چقدر کار و کلاس؟
این همه پسر، همهشون بَدَن؟
خدااااااا
ولم کنید:(
دوساعت پیش از خواب بیدار شدم
خواب خوبی نبود
گوشیمو برداشتم دیدم زهرا زنگم زده
زنگش زدم
گفت بپوش میام دنبالت
گفتم کجا: گفت بستنی دایی غلام
(یادم اومد دیشب توی حرفام گفته بودن من همش که میرفتم
دوچرخه سواری، توی مسیرم از دایی غلام بستنی میگرفتم مینشستم پل مارنون و با عشق میخوردم)
حالا دوهفته بود نرفته بودم
و میخواست خوشحالم کنه
خلاصه رفتیم و خوردیم و لب آب هم نشستیم
بعدم دور دور و آهنگ
تازه رسیم بهشت کوچکم
...
واقعا توی اصفهان احساس غربت ندارم
چون یه عالمه رفیق مَشتی دارم
یکی از شانسهای زندگیمن، همیشه آدمای خوبی بوده که سرراهم قرارگرفتن:)
تازه اومدم خونه
دیروز ظهر دوستام اومدن خونهام
((همون اکیپ هشت نفره مون به غیر از میم، چون خوشبختانه نبود و تهران بود))
خودشون غذا درست کردن، تمیزکاری کردن
شبم خوابیدن و ظهرم رفتیم اصطبل اسبها
کلی با اسبا کیف کردم
بعدم رفتیم باغ
و الان اومدم
واااااقعا از دیروز دلم یه ذره شده بود که یک دقیقه تنها باشم
و اینقدر شلوغی و سروصدا دور و برم نباشه
الان که اومدم خونه و لش کردم بهترین حس رو دارم
واقعا تنهایی داره برام اعتیاد آور میشه
حاشیهی امنم شده
هم خوبه
هم بد
...
من برم لالا
شب بخیر دنیا و آدماش:)
سین میگه تو صبوری
مامان خوبی میشی
...
+یه زمانی ب مادرشدن خیلی فکر میکردم
الان کمتر!
یه هفتهای که پام توی آتل بود خونهی سین بودم
از دوستان خیلی نزدیک منه
سین شوهر داره و یه دختر ناناز دوساله:)
خونهشون بالاشهره و تمام هوشمند
وضع مالی توپ، شوهرش کارخونه داره
یه عالمه اسب هم داره:)
همه حسرت زندگیشون رو میخورن
قبلا کم و بیش میدونستم مشکلاتی دارن
ولی اونجا که بودم فهمیدم عمق مشکلاتشون زیاده
درحدی که سین افسرده شده و حتی به خودکشی خودش و دختربچهاش هم فکر کرده بود
سین و شوهرش خیلی اصرار کردن که دوباره که پامو گچ گرفتم برم خونهشون
سین گفت تو که اینجا بودی حالم خیلی بهتر بود و...
اما بنظرم بیشتر از این جایز نبود بمونم
و باید برمیگشتم بهشت کوچکم
یه عالمه کارگاه آفلاین و آنلاین دارم که رها شده بودن
و این دوهفته فرصت خوبیه برای پیگیریشون
برای همین برگشتم بهشت کوچکم
کارامو به سختی و کندی انجام میدم
منظورم آشپزی و خونه داریه ولی حالم خوبه
چون اینجام:)
...
میخواستم اینو بگم
که چقدر همهمون فکر میکنیم فلانی خوشبحالش
چه خونه و زندگیای شاهانهای داره
چقدر خوشبخته و...
ولی از غم توی دلشون و بغض چشاشون خبر نداریم
سین و همسرش یکی از بچه های اکیپمون هستن
...
اون یکیش ز هست
اینا هم از اون زوجهایی هستند که وضع مالی خوبی دارند
و همیشه به مهمونی و سفر هستند
همه میگن خوش ب حالشون
دیشب ز اومده بود پیشم
تا ساعت ۲ نصف شب داشت از اینکه خسته شده از دست شوهرش و داره به طلاق فکر میکنه برام حرف میزد
حالش خیلی بد بود و ....
پنج شیش بار تا مرز طلاق و دادگاه رفتن و برگشتن
...
زوج سوم اکیپ مون میم و همسرش هست
همونی که حسادت داره و قبلا گفتم
ایشونم وضع مالی خوبی دارند و همیشه به تفریح و مهمونیه
ولی افسرده است
و حال خراب...
...
این ۳تا زوج با من و آقای میم میشیم هشت نفر
که همیشه باهم هستیم(مهمونی و سفر و دورهمی وخوشی و ناخوشی)
آقای میم هم اوضاع مالی توپی داره
میم همون محسنه:)
تراپی میره و حالش بهتر از قبله
و همون رفتارای عجیب غریبش...
...
نمیدونم باید حس خوبی داشته باشم یا نه از اینکه
حال من از همه شون بهتره و مشکل خاصی ندارم
کاش میشد حال همه واقعا خوب بود
نمیدنم چرا اینقدر زندگیها سخت شده؟!
چیکار میتونم برای هرکدوم بکنم؟
میدونم استدلال اشتباهیه
ولی این کیفیت روابط رو ک میبینم
دلم میخواد تنها بمونم:/
مامانم اینا روپیچوندم(میخواستن بیان خونهام)
گفتم آخر هفته کلاس دارم نیاید
اگه پای گچ گرفته وکبودیای بدنم رو میدید میکشت منو خخخخ
...
اگه سالم بودم با سر میرفتم کاشان
خیلی وقته ندیدمشون
و این چندروز تعطیل بودیم بخاطر آلودگی
و بهترین فرصت بود
نشد نشد نشد:)
رفتم گچ گرفتم و اومدم
گچم سبزه
خوشگله:)
منم عاشق زنگ سبز:)
...
دو هفته استعلاجی دارم
و باید نهایت استفاده رو بکنم
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
...
طاقت نیاوردم
اسنپ گرفتم اومدم لب رودخونه و نشستم
و دارم فکر میکنم: گهی پشت به زین و گهی زین به پشت:)
...
دوچرخهسوارا رو که میبینم یه جوری میشم
همش میگم منم دو هفته دیگه میام رکاب میزنم
همش میخوام باصدای بلند به همهشون بگم قدر سلامتیتون رو بدونید
...
امشب قراره برم گچ بگیرم
تا زودتر خوب بشم