امشب:
بخاطر اون اتفاق یهو مضطرب شدم
تداعی همه حس های بد
نگرانی
ترس
ناامنی
ابهام
گریه کردم
درددل کردم
آروم شدم
لبخند زدم
خندیدم
و خدافظی
......
زندگی هم همینه...
تلاشام داره نتیجه میده
مصاحبهی من از چهل تا مصاحبه اول شد:)
این یعنی توی مسیر درستی ام و
باید ادامه بدم
...
جایی که الان تو هستی
مقصد نهاییِ تو نیست
امکان ندارد بارون بیاد
و من بمونم توی خونه...
...
اومدم پیاده روی
و خودمو به بستنی شکلاتی مهمون کردم:)
...
امروز اصلا حس درس خواندن نیست
بقول هایده جان:
« هرچی باید همه تک تک بکشن، ما کشیدیم که...»
آبگوشت از غذاهای مورد علاقهی وی است
معمولا روزای جمعه که تعطیلم آبگوشت بار میزارم
دیشب قبل از خواب همه رو ریختم توی قابلمه
گذاشتم روی بخاری
صبح بیدار شدم
دیدم خیلییی خوب پخته شده
و نرم و جاافتاده شده
:)
قضیه ای که پیش اومده خیلی شبیه بازی مافیاست
من نقش« خدا» رو دارم
الان تقریبا أمین هردو طرف هستم
و اومدن باهام حرف زدن
چون من بیشتر از همه شون میدونم، «خدا» هستم
خوب میدونم هرکس چند درصد مافیاست
و چند درصد شهرونده
حتی فکر و احساس شون به خودم رو هم خوب میدونم
ولی نباید هیچی بگم
چون همه شون دوستان من هستند و دوستشون دارم
هرچند که از یکی شون ناراحتم
اما نباید چیزی بگم چون آشوب میشه
خدا بودن سخته...
دنیام ناامن تر شده
و احساس میکنم باید با هرکدوم شون حتی شهروندا هم یه فاصله ای داشته باشم
...انگار یه آدم روانی این سناریو رو نوشته...
راستی
یه نفرشون خیلی دنبال آدرس وبمه و توی مکالمات مون همش دنبال سرنخه
گفته پیدا میکنم
نمیخوام اینجا رو داشته باشه
تجربه خوبی از این چیزا ندارم
....
همین یه نفر که دنبال آدرس اینجاست
خیلی عجیب و پیچیده است
نمیدونه که میدونم و خیلی خوب داره نقش بازی میکنه
در تحیرم ازش...
آدما میتونن درعین سادگی خیلی خیلی پیچیده باشم
دوباره یاد حرف استادم میفتم که میگفت:
«انسان موجودی ست به شدت استراتژیک وپدرسخته»
...
امروز یه جمله ای خوندم خوشم اومد:
« وقتی رفاقتتون با یکی
تموم میشه،
همهی رازهاتون رو پیش
خودتون نگهدارید!
پایان رفاقته؛
پایان شرافت که نیست!»
...
تهش چی میشه ینی؟
چندسال ازش گذشته و یه چیزاییم اومده رو آب
مثلا ده سال دیگه هر کدوم کجای این ماجرا و چه شکلی هستن؟
امشب رفتیم تئاتر«برادرکِشی»رودیدیم
خیلی ازش خوشم نیومد!
هم خستم
هم خوشحالم از این خستگیام:)
+رهگذر!
اگه صدامو داری یه کامنت بده لطفا...
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
+یادم نیست اینو کجا خوندم، توی نُت گوشیم بود وچشمم بهش خورد الان:)
..
شب بخیر دنیا و آدماش:)
این روزای من اینجوری میگذره که صبح ساعت۶ بیدار میشم کارامو میکنم میرم مدرسه
ظهر میام ناهار و خواب
و عصر بلافاصله بعد از خواب یه چند ساعتی میشینم پای کلاسم
وقتی که خسته شدم و دیگه مخم نمیکشه تایم استراحتم خونه رو تمیز میکنم، ظرفا رو میشورم و ناهار فردامو درست میکنم
کارای خونه که تموم شد دوباره میشینم سر درس و کلاس تا مخم فیوزش بپره بعدم مسواک و لالا...
من برای اینکه موفق بشم هیشکی رو ندارم که حتی یه لیوان آب دستم بنده یا بگه خسته نباشی
یا هزارتومان پول بزاره توی جیبم
من میلیمتری و به تنهایی دارم میرم جلو
و نباید خُرده بگیرم
چون انتخاب خودم بوده
خودم خواستم مستقل زندگی کنم
چه بسا اگه این چندسال خونه ی بابام میموندم(و خرج و مخارج خونه و روزانه و رهن و تحصیل و اجاره و قسط نداشتم) میتونسم تاحالا خونه بخرم یا یه ماشین خوب...
اما سبک سنگین کردم
دیدم این لایف استایل برام جذاب تر و خواستنی تره
و راضیم:)
+ این روزا وقت سر خاروندن ندارم حتی ماسک صورتمو موقع کار توی آشپزخونه و ظرف شستن و اینا میزارم اون وقت نگین زنگم زده میگه به فلانی یه زنگ بزن ازت ناراحته که چرا زنگش نزدی؟
حالا فلانی شرایطش چیه؟
توی خونه نشسته شوهرش شاغله و خودش خانه دار از صبح تا شب دو تا گوشی (موبایل و تلفن خونه) دستشه. داره بااین اون حرررف میزنم و توقع داره منم زنگش بزنم
واقعا نمیدونم این حجم از توقع از کجا میاد؟ آخه من چه نسبتی با تو دارم؟دخترتم؟عروستم؟ فامیلتم؟دوست صمیمی تم؟
امروز زنگش زدم و غیرمستقیم از برنامه های این روزا و سرشلوغیام گفتم که توقعشو کم کنه چون من نمیتونم خودمو به حد توقع اون برسونم واونه که باید این کار رو بکنه
چون من برای زندگیم«طراحی» دارم و اون توی اولویتام نیست
اولویتام خانواده و چند تا از دوستای نزدیکم هستن
برای زندگی تون طراحی داشته باشید
درعین اینکه منعطف هستید
نتیجه شو توی بلندمدت میبینید:)
...
از صبح تا حالا مشغول کار و کلاس بودم
و الان داغون و خسته و جنازه ام
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
بعد از مدتها امروز اولین جمعه ای بود
که از خونه بیرون نرفتم
و نشستم توی خونه
حتی پیاده روی روزانه موهم نرفتم
امروز رکورد زدم
۵ ساعت cbt کارکردم
و ذهنم و بدنم خیلی خسته است...
...
با یه سختی رفتم مسواک زدم اومدم توی تختم
گوشی مو چک کردم و از خوشحالی بال در آوردم
چون اعلام کردن به دلیل انتخابات مدارس تعطیله
اینجوری خیلی بهتر شد واسم
از صبح تا ظهر دوباره cbt کار میکنم
از۳تا۷ شبم کلاس دارم
کلی جلو میفتم
من برم لالا
شب بخییییر دنیا و آدماش:)
تازه از حمام اومدم
چراغا خاموشه و فقط آباژور روشنه
عود هم روشنه
لیوان شکلات داغ بین انگشتانمه
و دارم بیکلامایی رو که ققنوس بهم هدیه داده گوش میکنم:)
و دارم به این فکر میکنم که:
« من عاشق این زندگی ای هستم که برای خودم ساختم»
...
یه عالمه حس خوب دارم
و کاش میشد حس های خوبمو به شماها هم تزریق کنم
...
امیدوارم همه تون طعم خوشبختی رو بچشید
تقریبا چهار پنج سال پیش بود که ر.ن اومد بهم گفت: آرام، یه دوست مجازی دارم که حال روحیش خوب نیست و نیاز به یکی مثل تو داره تا باهاش حرف بزنی و حالش بهتر بشه
از اونجایی که ر.ن میگفت شخصیت جالبی داره و خیلی شبیه من و ر.ن هست بدون لحظه ای درنگ اوکی دادم که باهاش هم کلام بشم.
شب اول که شروع کردم توی تلگرام باهاش گپ زدن خیلی خوب بود
هردومون سر ذوق اومده بودیم و مکالمه مون شبیه مکالمه نیچه و برویر توی نیچه گریست شده بود
آخر گفتگومون بهم گفت:« که من بعد از ده سال امشب یک درجه حالم بهتر شده و ازت ممنونم..و یک درجه برای من زیاده!
و برای اینکه ازت قدردانی کنم میخوام آدرس خونت رو بدی تا یه هدیه کوچیک برات بفرستم»
منم اولش گفتم نه این حرفا چیه؟ من با حرف زدن با تو خودمم خیلی آموختم ولی اصرار کرد و منم آدرس بهشت کوچکم رو دادم
اون تهران بود و من اصفهان
روز بعد شد ..دم دمای ظهر بود که دیدم اسنپ فود اومده دم خونم و یه عالمه خوراکی خوشمزه با طعمای مختلف بخصوص شکلاتی که دوست دارم برام آورده
خیلی خوشحال شدم
این اولین بار بود ک یکی که مجازی بود برام هدیه میفرستاد
با عشق همه شونو استفاده کردم و ازش تشکر کردم
این مکالمه مون ادامه داشت تا اینکه یه خواستگار برام اومد
از اونجایی که روی خط قرمزای خودم حساسم که کسی پا نزاره در مورد طرف مقابلم خیلی رعایت میکنم، وقتی با خواستگارم خواستم رابطه رو شروع کنم ازش پرسیدم نظرت در مورد دوست مجازی جنس مخالف که اولش مراجعت بوده بعد این گفتگو ادامه دار شده چیه؟
گفت مخالفم باهاش حرف بزنی
منم با اون بنده خدا در مورد این مسئله صحبت کردم و خیلی خوب درکم کرد و باهاش خداحافظی کردم:)
گذشت و گذشت. تا اینکه چندماه پیش توی اینستاگرام یهو پیام داد :
آرام کجایی ؟ خره دلم برات تنگ شده؟
منم توی رابطه نبودم و جوابشو دادم
دوباره اومد تلگرام
و از اینکه این چندسال چه تغییراتی کردیم حرف زدیم
توی این چندسال اون خیلی پیشرفت کرده بود وتونسته بود افسردگی شو درمان کنه و داره کاراشو میکنه بره کانادا پیش برادرش و خانمش
خیلی خوشحال شدم که اینقدر رشد کرده
منم از زندگیم گفتم براش و کارایی که کردم
اما اینبار که اومد نتونستم مثل قبلنا خیلی باهاش چت کنم چون این مدت همش درگیر کار و کلاسم بودم
توی اینستا و تلگرام گاهی میومد در مورد یه سری چیزا باهم بحث میکردیم و توی سر و مغز هم میزدیم و میرفتیم و دوباره چند وقت بعد...
دیشب که رفته بودم آرایشگاه بهم پیام داد
که توی melodina برام اشتراک موسیقی بیکلام خریده و به عنوان کادوی تولدم پیش پیش بهم داد
خیلی سورپرایز شدم
میدونست عاشق موزیک بیکلام هستم و برای بار دوم از راه دور یکی که منو ندیده برام کادو فرستاد و کادوی این بارش بیشتر از دفعه قبل حتی بهم چسبید:)
همیشه گفتم اگه ایران نبودم حتما صمیمی ترین رفیقام پسرا بودن
یکیش شاید همین آقا بود
هیچ وقت سعی نکرد مثل بقیه پسرا رفتار کنه و نگاهش فراجنسیتی بود و خیلی بهم چیز یاد داد
خلاصه دنیای مجازی دنیای عجیبیه
تو هم ریشه ای هات رو پیدا میکنی ولی افسوس که دورن:)
امروز رفتم آرایشگاه
و بعد از سالها راضی به تغییر شدم
موهامو فیس فریم زدم:)
خیلی تغییر کردم و خیلی بهم اومد
از وقتی از آرایشگاه اومدم عین ندیدبدیدا
هی میرم جلوی آینه و خودمو میبینم و کیف میکنم :)
دنیا داره برام ناامن میشه
توی این قضیه ای که پیش اومده
ب خودم افتخار میکنم
نه حرف کسی رو پیش کسی بردم
نه دروغ گفتم
نه نقش بازی کردم
بقول ف:
من بخاطر نداشتن سیاست توی زندگیم خیلی از چیزها رو از دست دادم ولی بازم سمت سیاه بازی نمیرم.
اپیزود«دگردوستی» از پادکست جافکری
:)
....
به آن ستاره شاهد سپرده ام که روزها هم بیداربماند
و تمناهای عشق و دوستی را فریاد کند
ونجواهای صلح و آشتی را زمزمه کند
سفره های خالی را به عدالت سفره های رنگین بیاراید
دلهای خسته رابه نسیم «نوع دوستی »بنوازد
از دیشب بارون شروع شد
و حال خوب من تشدید شد
دیشب رفتم خونه مریم باهم فیلم ببینیم
و هزارتا ماجرا ک نشد:)
و چقدر خندیدیم...
از صبح هم باهم رفتیم
چارباغ(مکان مورد علاقه ی وی) پیاده روی :)
امروز بعد از مدتها کلیییی خرید کردم
برای اولین بار پالت سایه ی چشم خریدم
ادکلنمم تموم شده بود خریدم
و رژ جیغی که طبق معمول بیرون نمیزنم
و چیزای دیگه:)
راسی
یه کوله هم هدیه گرفتم
به عنوان کادوی تولدم:))
+ وی عاشق کلاه است ...
امروز دوتا کلاه هم خریدم
یکیش کلاه ساحلی:)
اون یکی هم کلاه ماهیگیری فانتزی :)
چند روزی هست که یه عالمه حس های خوب دارم
نمیدونم دلیلش چیه و از کجا میاد
ولی حس میکنم خبر خوبی برام در راهه
و یه اتفاق خوشحال کننده قراره برام بیفته
وقتی آدما رو میشناسی مثل معما حل میشن. میفهمی چهطوریان و چرا اینطوریان. برای همین میفهمم چرا وقتی شناخت اتفاق میاُفته آدما دلشون میخواد برن سراغ نفر بعدی یا در واقع معمای بعدی. من ولی ترجیح میدم سرم رو بذارم روی پای معمای حل شدهم و کنارش چایی بخورم.
....
نیازمندی ها:
یه معمایی که حلش کنم و سرمو بزارم روی پاش
وکنارش چایی بخورم:)
...
خسته تر از اونم که هی بخوام معما حل کنم
دلم میخواد یه معما رو حل کنم و ماندگار باشه
حال معماهای بعدی رو ندارم
...
خدایم!
یه معمای سالم لطفا:)
اتاق خوابِ بهشت کوچک وی:
توی خونه های قبلیم همیشه اینجوری بود که اتاق خوابم پنجره داشت و نور و صدایی که از کوچه واردش میشد زندگی رو در اتاق خوابم به جریان می انداخت
برای همین همیشه دوست داشتم اتاق خوابم پنجره داشته باشه و صدای گنجشکا یا بچه هایی که توی کوچه بازی میکنن به گوشم بخوره و روشن شدن آسمون بعد از
طلوع آفتاب رو حس کنم
اما توی این خونه ی جدیدم، اتاق خوابم هیچ روزنه ای به بیرون نداره و هیچ صدا و نوری بهش وارد نمیشه، اوایل که اومده بودم اینجا اتاق خوابم خیلی به دلم نبود اما به مرور برام دنج و خواستنی شد
و معنای زندگی رو یه جور دیگه توی اتاق خوابم یافتم
یه زندگی آروم بدون سروصدا که توش زمان و مکان رو گم میکنی
امروز ساعت۱۲ ظهر رفتم توی اتاق خوابم و۳ ظهر بیدار شدم
واقعا آرامش محضه داخل اتاقم:)
...
خلاصه اینکه
زندگی رو اگه بخوای میتونی به شکل های مختلف پیدا کنی
حتی وقتی از فُرم دلخواه سابقت خارج شده
...
یاد اون جمله ی معروف افتادم که میگفت:
ناتانائیل!
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که به آن مینگری
:)
پیشنهاد میکنم
حتما حتما
اپیزود« طراحی زندگی» از پادکست جافکری رو گوش کنید
کاش شوتینگ زباله داشتیم
اصلاااااا حالشو ندارم برم پایین زباله بزارم
کلاسم تموم شد
و نشستم ب دیوار زل میزنم
حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم
نه درس
نه تمیزکاری
نه آشپزی
فقط میخوام بخوابم
سرکلاسِ آفلاین cbtهستم
و اصلا حواسم به حرفای استاد نیست
اینقدر تهوع دارم که انگار میخوام دنیا رو بالا بیارم
:(
...
کاش امروز چهارشنبه بود!