امشب، عروسی شهرکرد
با رفقا
....
عروسی با دوستان خیلی بیشتر خوش میگذره تا فَک و فامیل:)
...
اینقدر رقصیدم پاهام درد گرفت
ولی راضیم:)
...
راستی توی گروه ساقدوشها هم بودم
خیلی حس خوبی بود
...
کاش هیچ عشقی نافرجام نمونه
و وصال حاصل بشه و خوشبخت بشن
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
آخه کی روز مرخصیش ساعت۶ صبح چشاش مثل جغد بازه؟
دیشب نصف شب توی خواب خیلی سردم شد
بلند شدم پتو رو پیچیدم ب خودم و خوابیدم
من عاشق وقتایی هستم که سردم میشه و پناه میبرم به پتو:)
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروز در یک قدمی مرگ بودم
تاحالا مرگ رو اینقدر نزدیک به خودم حس نکرده بودم
اگه یک ثانیه، فقط یک ثانیه همکارم غفلت کرده بود و ماشین رو ننداخته بود جاده خاکی، ماشین کناری روی ما چپ میشد و ...
...
تا چند ساعت توی شوک بودم
و باورم نمیشد زندگی اینقدر راحت میتونه در یک ثانیه خاتمه پیدا کنه
داشتم ب این فکر میکردم که اگه امروز مُرده بودم
همکارانم چه روایاتی از آخرین روز زندگیم میگفتن؟!
...
کلا روز پرماجرایی داشتم
از دوتا مراجع تجاوز تا صحبت با حراست و بعدم تصادف
....
نمیدونم دیگه باید چیبگم؟!
...
شب بخیر دنیا و آدماش
...
یه روزم میاد که میام میگم شب بخیر زندگی!
امشب حنابندون دعوت بودم و نرفتم
یه حنابندون باحال که همه دوستام رفتن به غیر از من
کلی فحش خوردم که باهاشون نرفتم
چون اصفهان نبود نرفتم
از صبح تا عصر کارگاه بودم
و فردام باید میرفتم مرکز مشاوره
برای همین نرفتم که ب کارگاه امروز و کارای فردام برسم
...
امشب حین دوچرخهسواری از حنابندون زنگم زدن، تماس تصویری
یه مشت فحش دیگه بهم دادن که نرفتم
دلم خیلی میخواست برم
ولی مدرک این کارگاهم رو میخواستم
درواقع برای هدف بلند مدتم این روزا دارم ب خودم سختی میدم و از خیلی چیزا میزنم
امیدوارم ب هدفم برسم
چون خودم فکر میکنم لیاقتش رو واقعا دارم
..
ایشالا عروسیشون رو که چهارشنبه است میرم و میترکونم
...
امشبم خسته تر از اونی بودم که پاشم برم در خونه رو قفل کنم
امیدوارم دزدی/کسی به سرش نزنه امشب بخواد بیاد سروقتم
...
یه عالمه پیام بی جواب دارم توی تلگرام ک نرسیدم هنوز پاسخ بدم
ققی همش میاد فحشم میده که این تست طرحواره که ازم گرفتی رو بیا تفسیر کن و من هرشب نمیرسم و موکول میشه به بعد:/
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
آخه کی صبح جمعه پامیشه میاد کلاس؟
:/
+کارگاه cbtبرای اختلالات اضطرابی:)
دو روزه است کارگاهش
و امروز، روز دومه
این چندروزی که گذشت:
من روی گریهی مرد خیلی حساسم
چند روز پیش موقع برگشت از محلکار، همکارم، آقای د یهو زد زیر گریه
و غم دنیا بود ک اومد روی دلم
تا دو روز دپرس بودم
...
امروز یه بلاگفاییِ قدیمی بامعرفت بهم زنگ زد
ایشون هنوز منو ندیده اما سر یه ماجرایی ضامنش شدم
و اینقدر آدم اَمنی بود و هست که چندسال پیش سریع شماره همراهم رو دادم بهش
خلاصه امروز بعد چندسال زنگم زد
گفت شماره کارتت رو بفرس یه مبلغی برات بریزم
تا بین دانش آموزان نیازمند توزیع کنی(یه بار دیگه هم این کار رو کرده بود)
منم کلی تشکر کردم و شماره کارتم رو دادم
که دیدم ده میلیون برام ریخت
کلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم
و از فردا عادلانه تقسیمش میکنم بین بچه ها
...
یه مدته گروهی رکاب میزنیم
ینی یه گروه دوچرخه سوار شدیم
امشب پری بهم گفت آقای جیم از تو خوشش میاد
و درموردت یه چیزایی بهم گفته دیشب...
قبلا هم بهم گفته بود آقای ف روت کراشه
گفتم چه جالب، پسرای خوبی هستن ولی در هرصورت جوابم به هردوشون منفی هست!
معمولا من دیر میفهمم یکی ازم خوشش میاد
و بعد که میگه یا میگن میفهم عهههه فلان رفتارش یا فلان حرفش بخاطر چی بوده و...
...
یه جمله که همیشه گفتم و میگم:
«ما دخترا خودمون انتخاب میکنیم که چه کسی مخمون رو بزنه»
راسی
قُقی هم گیر داده تو نیمهی گمشدهی عین هستی
خیلی بهم میاید
بهش گفتم فعلا رابطه نمیخوام
اونم لانگ دیستنس
یه ذره سرم خلوت بشه بعد یه فکری شاید کردم
...
امشب دروغ گفتم به یکی
و خیلیم سخت بود
هی وسطش منصرف میشدم که راستشو بگم ولی دیدم امنیتم ب خطر میفته
ف میگفت تو تنها زندگی میکنی؟
گفتم نه مامانمم پیشم هست:|
...
برم بخوابم که خیلی خستمه
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
من عاااشق این شبایی هستم
که اینقدر توی روزش کار کردم که جنازهی جنازه ام
...
من عاشق لش بعد از له بودنم!
...
کامنتا رو سرفرصت جواب میدم
..
شب بخیر دنیا و آدماش:)
وقتی توی اینستا فیلم کنسرت شادمهر توی استانبول رو
میبینم غم میاد توی دلم...
قرار بود منم امسال بین اون جمعیت باشم و نشد:(
امروز رفتم خرید کردم
سه تا کلاه نقاب دار خوش رنگ برای دوچرخه سواری
و یه شلوار خفن ورزشی:)
کیف اداری برای محل کارم و یه سری خنزر پنزر دیگه
برای خودم و نوه صابخونه که همسایمه و دوسش میدارم
...
خرید دوپامین را در وی ترشح میکند و وی خرکیف میشود:)
...
امیدوارم فردا از صحبتکردن با آقای ح شونه خالی نکنم
و بتونم حرفامو بهش بگم
...
امروزم روز خوبی بود
خدایم! شکرت
شب بخیر دنیا و آدماش:)
ینی اینقدری که من شیرکاکائو دوست دارم، شیرکاکائو هم منو دوست داره؟
اینجوری نمیشه!
صبح شنبه باید برم با آقای ح حرف بزنم
کاراش خیلی بدون برنامه و بدون نظمه
بعدم طلبکار میشه
...
شبا تا قفل در خونه رو نمیبستم نمیخوابیدم
دو شبه اینقدر خستم که حال ندارم پاشم برم درو قفل کنم
میگم وللش اتفاقی نمیفته
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
امروزم سرکار بودم
و خیلی روز شلوغ پلوغی بود
یه اتفاقی افتاد که ذهنمو خیلی درگیر کرد
باید بشینم با خودم حرف بزنم
حلش کنم
...
من آقای دال رو نمیشناسم
ولی حرفاش و حرکاتش بهم حس ناامنی داد
امیدوارم اشتباه حس کرده باشم
و دنیا از چیزی که فکر میکنم ناامن تر نباشه!
زمان همه چیز رو مشخص میکنه...
امروز، روز شلوغ پلوغی داشتم
و الان خیلییی خستم
به اندازه یک قرن
اونقدر خستم که دلم میخواد از این دنیا لفت بدم
...
روی تختم افتادم
و از شدت خستگی زل زدم ب کلید چراغ اتاقم
و دارم ب این فکر میکنم که چ جوری باید بلند شم و
چراغ رو خاموش کنم
واقعا سخت ترین کار دنیاست برام
کاش یکی بود خاموشش میکرد
بعدم ساعت برنارد رو میزد و من تا جایی که میتونسم میخوابیدم
و توی فکر کارگاه فردا و کارای خونه و بیرون خونه نبودم
...
همه فکر میکنن چون تنهام و مجرد پس وقتم خیلی آزاده
ولی اشتباه محضه
هیشکی ب اندازه من سرش شلوغ نیست
...
شب بخیر دنیا و آدماش:)
هرچی جلوتر میرم میبینم من با ویژگیهای پسرا خیلی راحتتر کنار میام تا دخترا
واقعا اگه ایران نبودم و تنها زندگی نمیکردم و درگیر یه سری تابوها نبودم صمیمیترین رفیقم یه پسر بود
احساس نیاز به دوستِ پسر همیشه داشتم(واین روزا خیلی بیشتر شده)
و اونایی که مجازی بودن و باهم گپ زدیم خیلی همونی بودن که توی واقعیت ب عنوان رفیق میخواستم!
بنظرم پسرا رُکتر هستند، کینهای نیستن، بیشتر میتونی ازشون چیز یاد بگیری، حساس و زودرنجیشون کمتره،راحت تر میتونی توی سر و مغز هم بزنید و درکل بهتر درکت میکنن
وقتی یه قضیهای رو باهاشون در میون میزاری دید جدیدی بهت میدن و دوستیشون واقعا باعث رشدت میشه
هیچ وقت نتونستم با دخترایی که خیلی دختر هستن ارتباط بگیرم، دغدغه ها شون، دوست پسرشون و ناخن کاشتن و مژه کاشتن و ....است
خیلی وقتا خواستم با دوستای دخترم مثلا مریم یا نگین بشینیم فیلم ببینیم و توی ذوقم خورده
مثلا فهرست شیندلر که عاشقش بودم رو زیر سوال بردن چون سیاه سفید بوده و رنگی نبوده
درکی از اینتراستلار نداشتن
ولی ساعتها میتونسم با یه پسر درمورد قوانین فیزیک اینتراستلار و سیاه چاله و کرم چاله و ... گپ بزنم بدون اینکه متوجه زمان بشم
حتی ورزش کردنش هم همینجوره، با مریم رفتم دوچرخه سواری، سریع خسته میشه و غر میزنه و آروم میاد و میگه بسه
ولی پسرا پا به پات میان غر نمیزنن
من روی غر حساسم:/
کلا توی بچگی هم عاشق جمعهای مردونه بودم
و همیشه کنار بابام مینشستم توی جمعهای مردونه
و از جمعهای زنونه و حرفای تکراری شون بیزار بودم
...
امیدوارم مخاطبان همجنسم درکم کنند و بهم فحش ندن
ولی دوستی با پسرا برای من جذاب تره:)
امشب توی محلهمون روضه بود
فکر میکنی مداحش کی بود؟
همون که وقتی تازه اومده بودم توی این محله
افتاده بود دنبالم و ...
اولش که اسمش رو روی بنر دیدم باور نکردم
(نمیدونسم مداحه و حاجی صداش میکنن)
تا بعد که فهمیدم خودشه و چشام چارتا شد
کاش ب جای این کارا آدم بودین!
صبح جمعه تا چشاتو باز کنی
با همچین صحنهای روبه رو بشی؟:|
...
+محبوبم!میشه بگی دقیقا کدوم گوری هستی؟
چرا موقع سوسک کشتن باید نبودت برام حس بشه؟:/
...
حالا چیکارش کنم؟
قدم نمیرسه:(
أخه چسبیده به سقف :/
صبح رفتم خرید
و سه دست مانتو پرسنلی زیباااا خریدم
خیلی دوسشون میدارم
الان خوشحال ترین دختر شهرم:)
اینم از تصویر پینوکیوی دوست داشتنیِ من که قرار بود عکسش بزارم
تنها مذکر بهشت کوچکم:)
و دوست سه سالهی من:)
+ اگر جایی دیدین که همین مدل پینوکیو رو میفروشن ممنون میشم بهم بگید. باید برای دخترعموم بخرمش:)
...
ما بریم لالا
شب بخیر دنیا و آدماش:)
دارم به پریا فکر میکنم
یکی از ورزشکارای حرفهای دوچرخه که هر روز میدیدمش و چندروز پیش اتفاقی باهم، همکلام شدیم و ازم شماره همراهم رو گرفت
این دوسه روز هم باهم رکاب زدیم
و حرف زدیم(البته همیشه اون بود که بیشتر خرف میزد و من شنونده بودم براش)
امروز پیام داد که نمیای دوچرخه؟میخوام برات شلهزرد نذری بیارم
گفتم نه حالم خوب نیست بیام
بعد زنگم زد
برای اولین بار
یک ساعت باهام حرف زد
و کلی اشک ریخت
و از زندگی تلخش برام گفت
پر بود..پر از حرف
و اون قدر تنها بود و گوش شنوایی نداشت که به من زنگ زد
منی که هنوز براش غریبه ام!
برام عجیب بود که چطوری اینقدر راحت بهم اعتماد کرد و همه چیز زندگیش رو برام گفت
فکر میکنم خیلی تنهاست
گفت پدرم که مرد قهرمان زندگیم مرد
بعد از مرگ پدرم پریای سابق نشدم
گفت تا سه ماه هرروز میرفتم بیمارستان و همون اتاقی که بابام توش فوت کرد...
جیگرم براش آتیش گرفت
کاش کنارم بود و بغلش میکردم
سعی کردم تا جایی که میتونم باهاش همدلی کنم تا تخلیه بشه
من سختیهای زیادی توی زندگیم کشیدم ولی حس میکنم پریا خیلی بیشتر از من رنج کشیده
میدونی چرا؟
چون سوگ عزیز رو تجربه کرده
یه جایی نوشته بود که اگه شما سوگ عزیزی رو هنوز تجربه نکردین خوشبختین...
+ راستی، اون پسره بود که میومد کنار من رکاب میزد و هیچی نمیگفت، توی این هفته دوبار اومد بهم گفت بعد دوچرخهسواری بریم بستنی بخوریم؟
و من هردوبار گفتم نه.
یاد بگیریم با خودمون مهربون حرف بزنیم
ما درنهایت تنهاییم و غیر از خودمون هیشکی رو نداریم
...
آرام عزیزم!
میدونم از دیروز ظهر تا الان درد زیادی رو تحمل کردی
حتی توی خواب به خودت پیچیدی
میدونم توی این موقعیت تنهایی سخته
میدونم خیلی چیزا رو دوست داشتی که الان امکانش نیست
اما من پیشت هستم
تمام تلاشمو برای کاستن رنجت میکنم
برای توه که ۶ صبح از خونه میزنم بیرون برم کار
برای تو دارم میجنگم
برای لبخند تو دارم برنامه ریزی و هدف گذاری میکنم
عزیزکم!
این ساعتهای دردناک هم میگذره
وتو مثل همیشه قوی بودی
هرچند که اگه ضعیف هم میبودی این حق تو بوده...
فردا صبح میبرمت و اون مانتوی قشنگی که دوست داری رو برات میخرم
عصرم اگه حالت بهتر باشه میبرمت دوچرخه سواری
میدونم هورمونهای دخترانهات الان میخواست یه دست نوازشگر داشتی ولی نیست
خودم که هستم
خودم نوازشت میکنم تا دردت کم بشه
خودم مسکّنت میشم
درد جزیی از زیستن هست
باید تحملش کنیم عزیزم
مثل تمام حسهای خوب و لذتبخش که تجربهاش میکنیم
گاهی هم باید درد رو تحمل کنیم
گذراست عزیزم...گذرا...
فرداشب این موقع حالت خیلی بهتره:)
...
باید ببرمت دکتر ببینیم چی شده که این چندماه اخیر اینقدر
درد میکشی....
...
دوستت دارم دختر جنگجوی رنجکشیدهی تنهای قویِ ضعیفِ بالبخندِ درونِ من!
ترکیبی که الان برای این درد طولانی جوابه:)
شب + کلیک + دمنوش گل گاو زبان+ عود+ نور کم
از صبح تا حالا توی تختم هستم
هیچ توانی برای بلند شدن ندارم
سرکار هم نرفتم
هرچیمفنامیک اسید خوردم افاقه نکرده
از خوردن ژلوفن هم امتناع میکنم
چون نمیخوام بهش عادت کنم.
...
واقعا دختر بودن الان خر است:(
حال جسمیم خیلی بده
درد و ضعف شدید با تهوع....
درست مثل یک ماه پیش ک رفتم بیمارستان
دوباره....
دوستم و شوهرش اومدن بهم دارو و دمنوش و... دادن
مریم میخواست پیشم بخوابه چون فشارم خیلی پایینه
گفت توی خواب میمیری یه وقت
الکی گفتم خوبم که برن خونه شون و زن و شوهر شب بخاطر من جدا از هم نخوابن
...
خدایم!
خودت مراقبم باش
جز تو هیشکی رو ندارم
...
امشب بعد از مدتها خیلی گریه کردم
حالم بد بود و اشک ریختم تا آروم شم
اولش برای خودم و حال بدم داشتم گریه میکردم
اما بعد تمام دوستان مجازی و حقیقیم اومدن توی ذهنم
شفتالو، مهسا، محسن، شاپرک، مرشد، حمید، سلام و رهگذرو...
ب یاد رنج همه تون بودم...
...
کامنتا رو بعدا میام جواب میدم
...
شب بخیر دنیا و آدماش
از شدت لِه بودن دارم بیهوش میشم
...
این حجم از خستگی عادیه؟
بنظرم آره...
بااین حجم از فعالیت عادیه
..
من برم لالا
فردا اولین روز کاریم توی پست جدیده
شب بخیر دنیا و آدماش:)
دیروز صبح که مدرسه بودم
معاون جدید که قراره امسال به جای من بیاد، اومد مدرسه
تا دفتر دستک رو بهش تحویل بدم و خودمم دیگه برم مرکزمشاوره
خانمی که اومده به جای من دقیقا شرایط من رو داشت
دانشگاه فرهنگیان مشاوره خونده بود و امسال هم اولین سال کاریش میشه
یاد سال اول خودم افتادم
وقتی پُست رو بهم تحویل دادن هیچ توضیح و نمونه کار و گزارش و... برام معاون قبلی نزاشته بود و همه رو منهدم کرده بود و من که برای سال اول توی مدرسهی دو مقطعه باید کار میکردم هیچی از بخشنامه ها و کارا نمیدونستم
کم کم خودم راه افتادم تا یاد گرفتم، اما دیروز که میخواستم نیروی جدید رو با مدرسه آشنا کنم دستش رو گرفتم بردم تمام سوراخ سنبههای مدرسه رو اول نشونش دادم
بعدم سایت و کتابخانه و سالن همایش و ازمایشگاه و ....
تمام گزارشا و نمونه فرما که خودم درست کرده بود و دفاترم رو بهش دادم و گفتم از همینا استفاده کن و وقت نزار برای طراحی و تهیه دفاتر جدید
بعدم اتوماسیون و .... رو باز کردم و کارتابل رو کامل براش گفتم
چون سال اولش بود و پر از استرس حتی بهش گفتم که با مدیر و خدمتگزار و دانش آموزان چه جوری باید برخورد کنه و قلق اونا رو هم بهشون یاد دادم
مقدار قابل توجهی پول هم جمع کرده بودم رو بهش دادم گفتم کجا و چه موقع خرج کنه تا اداره خوشش بیاد و ازش تقدیر کنه
توی گروه مجازی کشوری همکاران هم عضوش کردم تا از تجارب شون استفاده کنه
آخر سر هم شماره موبایلمو بهش دادم و گفتم هرجا سوال داشتی زنگم بزن
کلی ازم تشکر کرد و برام آرزوی موفقیت کرد
...
بنظرم هرکی جایگاه خودش رو داره و کسی نمیتونه جای یکیدیگه رو بگیره و حسادت و رقابت توی این فضا که همه خستهایم معنایی نداره
اون خانمی که چندسال پیش به جاش معاون شدم الان بالای بیست سال سابقه داره و هنوزمعاون هست و خیلی درخواست داده مدیرش کنن ولی نکردن ولی من بعد چندسال خودشون بهم پیشنهاد مدیریت دادن، شاید اگه خیرش به بقیه میرسد برکتش به خودش برمیگشت و اونم در جا نمیزد
نمیخوام بگم من آدم خوبی هستم، نه، منم بدیهای خودمو دارم اما اگه یه ویژگی خوب داشته باشم اون اینه که واقعا با آدما مهربونم حتی اونایی که سودی بهم نمیرسونن